تبليغاتX
قفلعغقث
فاغتعاغغتعاغ
ولتر (۱۷۷۸ ـ ۱۶۹۴) نویسنده و فیلسوف فرانسوی این نامه را در زندان به معشوق خود نوشت. وی در سن ۱۹ سالگی به عنوان وابسته سیاسی همراه سفیر فرانسه به هلند رفت. در آنجا عاشق آلمپ دونور دختر فقیر زنی از طبقه پایین شد. نه سفیر و نه مادر دختر هیچکدام با ازدواج آنها مواوفق نبودند. به همین دلیل ولتر را به زندان انداحتند. مدتی بعد ولتر از طریق پنجره زندان فرار کرد...



به نام پادشاه مرا در اینجا زندانی کرده اند می توانند جانم را بگیرند ولی عشقم را به تو هرگز. آری عشق زیبای من امشب تو را خواهم دید حتی اگر گردنم را به تیغ جلاد بسپارم. به خاطر خدا دیگر با این حالت غمزده دیگر برایم نامه ننویس. باید زنده بمانی و احتیاط کنی. مواظب مادرت که بدترین دشمنت هست باش. چه می گویم مواظب همه باش. به هیچ کس اعتماد نکن. آماده سفر باش. به محض پیدا شدن ماه در آسمان هتل را بصورت ناشناس ترک می کنم. درشکه ای میگیرم و همانند باد به شونینگن خواهیم رفت. با خودم کاغذ و جوهر می آورم، نامه هایمان را در آنجا می نویسیم.

اگر مرا دوست داری به خودت قوت قلب بده و تمام نیرو و حضور ذهن خود را بکار گیر. مواظب باش مادرت متوجه نشود. همه عکسها را با خودت بیاور و مطمئن باش که ترس از بدترین شکنجه ها هم مانع خدمتگذاری من به تو نخواهد شد. نه، هیچ چیز قادر نیست مرا از تو جدا سازد. عشق ما عشقی پاک است و تا عمر داریم دوام خواهد داشت. بدرود. حاضرم برای تو هر کاری انجام دهم. لیاقت تو بیش از اینهاست. خداحافظ دلبند عزیزم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:19  توسط غثفغافاغف | 

ولتر

از ویکی‌گفتاورد

پرش به: ناوبری, جستجو
آن‌که انتظار دارد هر چهار فصل سال بهار باشد، نه خود را می‌شناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را - فرانسوا ولتر
آن‌که انتظار دارد هر چهار فصل سال بهار باشد، نه خود را می‌شناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را - فرانسوا ولتر

فرانسوا ولتر نویسنده و فیلسوف فرانسوی، زادروز: (۱۶۹۴ - ۱۷۷۸ میلادی)

[ویرایش] دارای منبع

  • «آدم باید اول انسان باشد بعد دکتر.»
    • مردی با چهل سکه
  • «پاپ می‌میرد اما دستگاه او پابرجاست.»
    • نامه‌های آمابدز
  • «تصادف، کلمه‌ای است بی‌معنی، هیچ چیز بدون دلیل به وجود نمی‌آید.»
    • لغت‌نامه فلسفی
  • «جنگ تهاجمی، جنگ وحشی‌ها است؛ آن‌که از خود دفاع می‌کند، محق است.»
    • مردی با چهل سکه
  • «دو چیز برای من به معنای زندگی است: آزادی و بانویی را که دوست دارم.»
    • هورون صادق
  • «دوستی ازدواج دو روح است و در آن متارکه و طلاق جایز نیست.»
    • لغت‌نامه فلسفی
  • «زمان همه زخم‌ها را التیام می‌بخشد.»
    • هورون صادق
  • «زهد و عفاف در قلب نشسته‌است، نه جای دیگر.»
    • نامه‌های آمابدز
  • «سرزمینی در جهان نیست که عشق، از عاشقان شاعر نسازد.»
    • هورون صادق
  • «کتاب‌های مفید، آن‌هایی هستند که خواننده را تشویق به تکمیل آن کند.»
    • لغت‌نامه فلسفی
  • «ما فقیر هستیم اما خوش‌سلیقه‌ایم.»
    • مردی با چهل سکه
  • «یکی از دلایل جدیدی که موجب فقر ما است، احتیاجات جدید ما است.»
    • مردی با چهل سکه

[ویرایش] بدون منبع

  • «آخرین درجه فساد، به کار بردن قوانین برای ظلم است.»
  • «آدمی هرگز بدکار و خبیث به دنیا نمی‌آید. بدکاری و خباثت نیز بیماری عارضی است.»
  • «آنچه که در یک شب نمایش می‌آموزیم، از عهده یک کتاب بزرگ بیرون است.»
  • «آن که انتظار دارد هر چهار فصل سال بهار باشد، نه خود را می‌شناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را.»
  • «آیا در دنیا کسی آنقدر عاقل است که از تجارب دیگران عبرت گیرد؟»
  • «اختیار افکار ما نیز در دست خودمان نیست زیرا تقریبأ همیشه بی‌اختیار فکر می‌کنیم.»
  • «از روی سؤال‌های شخص، بهتر از جواب‌های او می‌توانید در باره‌اش قضاوت کنید.»
  • «افرادی که بزرگ‌ترین خدمت را به علم و فرهنگ نموده‌اند، نویسندگان و محققانی بوده‌اند که در انزوا می‌زیسته‌اند و هرگز در مباحثات دانشگاهی شرکت نکرده و حقایق صد در صد اثبات نشده را در آکادمی‌ها ابراز نداشته‌اند.»
  • «اگر بر ناتوان خشمگین شوی دلیل بر این است که قوی نیستی.»
  • «اگر می‌خواهید غنی شوید، از هوای نفس بکاهید.»
  • «انسان در لحظه تصمیم‌گیری اگر آزاد باشد، آزاد است.»
  • «بدبختانه هموطنان ما، آن‌ها‌یی که در راه‌های صاف و کوبیده شده راه می‌روند، طوری ساخته شده‌اند که پیوسته در مسیر کسانی که می‌کوشند راه جدیدی باز کنند، سنگ می‌اندازند.»
  • «برای آن که بتوان خوب نوشت، باید در یک کشور آزاد زندگی کرد.»
  • «بر سر دوراهی‌های زندگی گاهی اتفاق می‌افتد که عاطفه و وظیفه با هم تماس پیدا می‌کنند، کسانی که از عاطفه پیروی نمایند، همیشه از خود مسرور و مشعوفند، ولی مردمی که در این قبیل مراحل، تبعیت عقل و وجدان را ترجیح داده و انجام وظیفه نمایند، غالبأ از کرده خود منفعل و نادمند.»
  • «برگ‌های کتاب به منزله بال‌هایی هستند که روح ما را به عالم روشنایی پرواز می‌دهند.»
  • «بگذار که دوستی کم‌کم به اوج خود برسد، اگر این رسیدن برق‌آسا باشد، ناگهان از نفس می‌افتد و متوقف می‌شود.»
  • «بهترین راه برای جلب نیکی، رفع بدی است.»
  • «پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ گسیخته نمی‌شود، چه رسد به دوری.»
  • «تاریخ فقط تصویر جنایات و تیره‌بختی‌های بشر است.»
  • «تصور می‌کنم اگر کسی روزی یک ربع ساعت فقط در فکر زندگی خود باشد و بیندیشد که آن را اصلاح کند، هرماه زندگی او بهتر از ماه قبل خواهد شد.»
  • «تمام تعقلات و اندیشه‌های مرد به یک محبت زن نمی‌ارزد.»
  • «تمام هنرها برادر یکدیگرند، هریک از هنرها بر هنرهای دیگر روشنایی می‌افکند.»
  • «تمام مردم آزادی را دوست می‌دارند ولی مهارت عجیبی در معدوم کردن آن به کار می‌برند.»
  • «چرب زبانان اغلب نیتی ناپاک در قلب می‌پرورانند.»
  • «حقایق را بگویید و مردم را آگاه سازید، هرچند مطمئن باشید که کشته خواهید شد.»
  • «حقیقت را عزیز دار ولی اشتباه را عفو کن.»
  • «حکومت کشوری که در آن تکدی به صورت حرفه در آید، بد و فاسد است.»
  • «خانم! زیبایی شما فقط چشم را لذت می‌بخشد، اما زیبایی اخلاق و فهم شما، روح را نوازش می‌دهد.»
  • «خدا، امید و خواب را برای جبران غم‌های زندگی به ما ارزانی داشته‌است.»
  • «خطاهای بشری، اول رهگذر است و بعد میهمان، چندی نمی‌گذرد که صاحب‌خانه می‌شود.»
  • «خوشبختی خانوادگی طولانی‌ترین و محکم‌ترین و شیرین‌ترین سعادت‌هاست.»
  • «خوشبختی در دنیا وجود ندارد، زندگی ما عبارت است از محاکمه یا تنبیه کردن و یا پاداش گرفتن و یا انجام اعمال احتیاطی.»
  • «خوشبختی کالایی است که طبیعت، آن را به قیمت بسیار گران به ما می‌فروشد.»
  • «در این دنیا هیچ کس نمی‌داند که در پشت پرده ظاهری حوادث، چه‌ها می‌گذرد، برمن امروز به خوبی ثابت شده که در باره هیچ چیز به استناد ظواهر نباید قضاوت کرد.»
  • «در بازی زندگی، انسان ابتدا گول‌خور است و در پایان، گول‌زن؛ به عبارت دیگر او بره به دنیا می‌آید و روباه از دنیا می‌رود.»
  • «در قسمت نخست عمرمان سلامتی خود را صرف به دست آوردن پول می‌کنیم در قسمت آخر پول به دست آمده را خرج به دست آوردن سلامتی از کف رفته می‌کنیم و در فاصلهٔ این دو پول و سلامتی خود را هدر می‌دهیم.»
  • «دوست مثل درشکه در روز بارانی، کمیاب است.»
  • «زندگی مانند کودکی است که اگر می‌خواهید به خواب نرود، پیوسته باید او را سرگرم داشت.»
  • «سعادت جز رؤیا چیز دیگری نیست، فقط ظاهرأ حقیقت دارد، چه وقتی انسان می‌خواهد مقدار زندگی را حساب کند نباید اندازه لذات را بسنجد بلکه باید تألماتی را که از آنها رهایی یافته‌است در نظر بگیرد.»
  • «سعادت، مثل هر فضیلتی از دو چیز به وجود می‌آید، صرفه‌جویی و کوشش.»
  • «سعادت وکامیابی در زندگانی تابع حوادث نیست، بلکه از خود ما منشاء می‌گیرد.»
  • «شک، حالت مطبوعی نیست ولی ادعای یقین، مسخره آمیز است.»
  • «شهوات و امیال چون نسیمی هستند که در بادبان کشتی افتاده و به حرکتش در می‌آورد، صحیح است که افراط در آن، سبب غرق کشتی می‌شود لیکن بی‌وجود آن کشتی را یارای حرکت نیست، هرچیزی در این جهان، خطرناک و درعین حال لازم است.»
  • «شیرین‌ترین چیز در زندگی، عشق زن پاک‌دل به شوهرش می‌باشد.»
  • «عشق قوی‌ترین سپاه‌است زیرا در یک لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله می‌کند.»
  • «عشق وسیله‌ای است که تمام دردسرهای کوچک را به یک دردسر بزرگ تبدیل می‌کند.»
  • «عملی اگر کاشتید، عادتی درو خواهید کرد. عادتی اگر کاشتید، اخلاقی درو خواهید کرد. اخلاقی اگر کاشتید، سرنوشتی درو خواهید کرد.»
  • «فرصت بدی‌کردن در هر روز، صدها بار به دست می‌آید و فرصت خوبی‌کردن در هر سال، یک بار.»
  • «قلم روزنامه‌نگار مانند تیشه‌ای است که نمی‌شود آن را شکست؛ این تیشه بدان منظور ساخته شده‌است که دنیای قدیم را ویران کند و دنیای تازه‌ای به وجود آورد.»
  • «کار و کوشش ما را از سه شر بزرگ می‌رهاند: ملالت و دل‌سردی، رذیلت و تباهی و فقر و نیازمندی. در هر جامعه‌ای که کارها بر اساس استعدادها تقسیم نشود، درواقع همه بی‌کارند.»
  • «کتاب بر دنیای مدنیت فرمان‌روایی می‌کند.»
  • «کسانی که از حیث استعداد و قریحه مافوق دیگران هستند، غالبأ به خطا و تقصیر نزدیک ترند، زیرا هیچ علتی ندارد که استعداد، اشخاص را مافوق بشر قرار دهد.»
  • «کسی که از مرگ می‌ترسد، از زندگی هم می‌ترسد.»
  • «گل را می‌توان زیر پا له کرد ولی بوی عطر آن را نمی‌توان در فضا کشت.»
  • «ما همه کودکانی هستیم که به خواب می‌رویم، رؤیای سعادت می‌بینیم و چون بیدار می‌شویم بجز تیره روزی تعبیری نمی‌یابیم.»
  • «مشغول‌نبودن با زنده‌نبودن یکی است.»
  • «من دشمن تو و عقاید تو هستم اما آماده‌ام در راه آزادی عقیده‌ات جان خود را فدا کنم.»
  • «مورخ باید سیر فکر بشر را که در عالم نظم غیر قابل اجتناب و به خود واگذار شده، تعقیب کند.»
  • «میهن ما برای ارواح پاک چه سرزمین مقدسی است.»
  • «نیش‌های چند مگس هرگز اسب چابک را از تاختن باز نمی‌دارد.»
  • «وقتی جامعه‌ای دارای فضیلت اخلاقی است که قانون همهٔ افراد جامعه را با یک چوب براند.»
  • «وقتی که مسأله پول پیش می‌آید، همه پیرو یک کیش و آئین می‌شوند.»
  • «هرچه بیشتر فکر می‌کنیم بهتر می‌فهمیم که هیچ نمی‌دانیم.»
  • «هرچه عده متأهل‌ها زیادتر گردد، جنایت کم‌تر خواهد شد.»
  • «هرشخصی دو بار می‌میرد، یک بار آنگاه که عشق از دلش می‌رود و بار دیگر زمانی که زندگی را بدرود می‌گوید، اما وداع با زندگی در برابر مرگ عشق، ناچیز است.»
  • «هرگونه نوشته‌ای خوب است جز آنچه ملال‌آور باشد.»
  • «هروقت احساس می‌کنم که درد و رنج و بیماری می‌خواهد مرا رنجه کند و آزار دهد، به کار پناه می‌برم. کار، بهترین درمان دردهای من است.»
  • «همهٔ ما، در یک مذهب مشترک هستیم و آن هم ثروت است.»

[ویرایش] پیوند به بیرون

ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
ولتر
دارد.

این نوشتار ناتمام است. با گسترش آن به ویکی‌گفتاورد کمک کنید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:19  توسط غثفغافاغف | 

ولتر

از ویکی‌گفتاورد

پرش به: ناوبری, جستجو
آن‌که انتظار دارد هر چهار فصل سال بهار باشد، نه خود را می‌شناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را - فرانسوا ولتر
آن‌که انتظار دارد هر چهار فصل سال بهار باشد، نه خود را می‌شناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را - فرانسوا ولتر

فرانسوا ولتر نویسنده و فیلسوف فرانسوی، زادروز: (۱۶۹۴ - ۱۷۷۸ میلادی)

[ویرایش] دارای منبع

  • «آدم باید اول انسان باشد بعد دکتر.»
    • مردی با چهل سکه
  • «پاپ می‌میرد اما دستگاه او پابرجاست.»
    • نامه‌های آمابدز
  • «تصادف، کلمه‌ای است بی‌معنی، هیچ چیز بدون دلیل به وجود نمی‌آید.»
    • لغت‌نامه فلسفی
  • «جنگ تهاجمی، جنگ وحشی‌ها است؛ آن‌که از خود دفاع می‌کند، محق است.»
    • مردی با چهل سکه
  • «دو چیز برای من به معنای زندگی است: آزادی و بانویی را که دوست دارم.»
    • هورون صادق
  • «دوستی ازدواج دو روح است و در آن متارکه و طلاق جایز نیست.»
    • لغت‌نامه فلسفی
  • «زمان همه زخم‌ها را التیام می‌بخشد.»
    • هورون صادق
  • «زهد و عفاف در قلب نشسته‌است، نه جای دیگر.»
    • نامه‌های آمابدز
  • «سرزمینی در جهان نیست که عشق، از عاشقان شاعر نسازد.»
    • هورون صادق
  • «کتاب‌های مفید، آن‌هایی هستند که خواننده را تشویق به تکمیل آن کند.»
    • لغت‌نامه فلسفی
  • «ما فقیر هستیم اما خوش‌سلیقه‌ایم.»
    • مردی با چهل سکه
  • «یکی از دلایل جدیدی که موجب فقر ما است، احتیاجات جدید ما است.»
    • مردی با چهل سکه

[ویرایش] بدون منبع

  • «آخرین درجه فساد، به کار بردن قوانین برای ظلم است.»
  • «آدمی هرگز بدکار و خبیث به دنیا نمی‌آید. بدکاری و خباثت نیز بیماری عارضی است.»
  • «آنچه که در یک شب نمایش می‌آموزیم، از عهده یک کتاب بزرگ بیرون است.»
  • «آن که انتظار دارد هر چهار فصل سال بهار باشد، نه خود را می‌شناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را.»
  • «آیا در دنیا کسی آنقدر عاقل است که از تجارب دیگران عبرت گیرد؟»
  • «اختیار افکار ما نیز در دست خودمان نیست زیرا تقریبأ همیشه بی‌اختیار فکر می‌کنیم.»
  • «از روی سؤال‌های شخص، بهتر از جواب‌های او می‌توانید در باره‌اش قضاوت کنید.»
  • «افرادی که بزرگ‌ترین خدمت را به علم و فرهنگ نموده‌اند، نویسندگان و محققانی بوده‌اند که در انزوا می‌زیسته‌اند و هرگز در مباحثات دانشگاهی شرکت نکرده و حقایق صد در صد اثبات نشده را در آکادمی‌ها ابراز نداشته‌اند.»
  • «اگر بر ناتوان خشمگین شوی دلیل بر این است که قوی نیستی.»
  • «اگر می‌خواهید غنی شوید، از هوای نفس بکاهید.»
  • «انسان در لحظه تصمیم‌گیری اگر آزاد باشد، آزاد است.»
  • «بدبختانه هموطنان ما، آن‌ها‌یی که در راه‌های صاف و کوبیده شده راه می‌روند، طوری ساخته شده‌اند که پیوسته در مسیر کسانی که می‌کوشند راه جدیدی باز کنند، سنگ می‌اندازند.»
  • «برای آن که بتوان خوب نوشت، باید در یک کشور آزاد زندگی کرد.»
  • «بر سر دوراهی‌های زندگی گاهی اتفاق می‌افتد که عاطفه و وظیفه با هم تماس پیدا می‌کنند، کسانی که از عاطفه پیروی نمایند، همیشه از خود مسرور و مشعوفند، ولی مردمی که در این قبیل مراحل، تبعیت عقل و وجدان را ترجیح داده و انجام وظیفه نمایند، غالبأ از کرده خود منفعل و نادمند.»
  • «برگ‌های کتاب به منزله بال‌هایی هستند که روح ما را به عالم روشنایی پرواز می‌دهند.»
  • «بگذار که دوستی کم‌کم به اوج خود برسد، اگر این رسیدن برق‌آسا باشد، ناگهان از نفس می‌افتد و متوقف می‌شود.»
  • «بهترین راه برای جلب نیکی، رفع بدی است.»
  • «پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ گسیخته نمی‌شود، چه رسد به دوری.»
  • «تاریخ فقط تصویر جنایات و تیره‌بختی‌های بشر است.»
  • «تصور می‌کنم اگر کسی روزی یک ربع ساعت فقط در فکر زندگی خود باشد و بیندیشد که آن را اصلاح کند، هرماه زندگی او بهتر از ماه قبل خواهد شد.»
  • «تمام تعقلات و اندیشه‌های مرد به یک محبت زن نمی‌ارزد.»
  • «تمام هنرها برادر یکدیگرند، هریک از هنرها بر هنرهای دیگر روشنایی می‌افکند.»
  • «تمام مردم آزادی را دوست می‌دارند ولی مهارت عجیبی در معدوم کردن آن به کار می‌برند.»
  • «چرب زبانان اغلب نیتی ناپاک در قلب می‌پرورانند.»
  • «حقایق را بگویید و مردم را آگاه سازید، هرچند مطمئن باشید که کشته خواهید شد.»
  • «حقیقت را عزیز دار ولی اشتباه را عفو کن.»
  • «حکومت کشوری که در آن تکدی به صورت حرفه در آید، بد و فاسد است.»
  • «خانم! زیبایی شما فقط چشم را لذت می‌بخشد، اما زیبایی اخلاق و فهم شما، روح را نوازش می‌دهد.»
  • «خدا، امید و خواب را برای جبران غم‌های زندگی به ما ارزانی داشته‌است.»
  • «خطاهای بشری، اول رهگذر است و بعد میهمان، چندی نمی‌گذرد که صاحب‌خانه می‌شود.»
  • «خوشبختی خانوادگی طولانی‌ترین و محکم‌ترین و شیرین‌ترین سعادت‌هاست.»
  • «خوشبختی در دنیا وجود ندارد، زندگی ما عبارت است از محاکمه یا تنبیه کردن و یا پاداش گرفتن و یا انجام اعمال احتیاطی.»
  • «خوشبختی کالایی است که طبیعت، آن را به قیمت بسیار گران به ما می‌فروشد.»
  • «در این دنیا هیچ کس نمی‌داند که در پشت پرده ظاهری حوادث، چه‌ها می‌گذرد، برمن امروز به خوبی ثابت شده که در باره هیچ چیز به استناد ظواهر نباید قضاوت کرد.»
  • «در بازی زندگی، انسان ابتدا گول‌خور است و در پایان، گول‌زن؛ به عبارت دیگر او بره به دنیا می‌آید و روباه از دنیا می‌رود.»
  • «در قسمت نخست عمرمان سلامتی خود را صرف به دست آوردن پول می‌کنیم در قسمت آخر پول به دست آمده را خرج به دست آوردن سلامتی از کف رفته می‌کنیم و در فاصلهٔ این دو پول و سلامتی خود را هدر می‌دهیم.»
  • «دوست مثل درشکه در روز بارانی، کمیاب است.»
  • «زندگی مانند کودکی است که اگر می‌خواهید به خواب نرود، پیوسته باید او را سرگرم داشت.»
  • «سعادت جز رؤیا چیز دیگری نیست، فقط ظاهرأ حقیقت دارد، چه وقتی انسان می‌خواهد مقدار زندگی را حساب کند نباید اندازه لذات را بسنجد بلکه باید تألماتی را که از آنها رهایی یافته‌است در نظر بگیرد.»
  • «سعادت، مثل هر فضیلتی از دو چیز به وجود می‌آید، صرفه‌جویی و کوشش.»
  • «سعادت وکامیابی در زندگانی تابع حوادث نیست، بلکه از خود ما منشاء می‌گیرد.»
  • «شک، حالت مطبوعی نیست ولی ادعای یقین، مسخره آمیز است.»
  • «شهوات و امیال چون نسیمی هستند که در بادبان کشتی افتاده و به حرکتش در می‌آورد، صحیح است که افراط در آن، سبب غرق کشتی می‌شود لیکن بی‌وجود آن کشتی را یارای حرکت نیست، هرچیزی در این جهان، خطرناک و درعین حال لازم است.»
  • «شیرین‌ترین چیز در زندگی، عشق زن پاک‌دل به شوهرش می‌باشد.»
  • «عشق قوی‌ترین سپاه‌است زیرا در یک لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله می‌کند.»
  • «عشق وسیله‌ای است که تمام دردسرهای کوچک را به یک دردسر بزرگ تبدیل می‌کند.»
  • «عملی اگر کاشتید، عادتی درو خواهید کرد. عادتی اگر کاشتید، اخلاقی درو خواهید کرد. اخلاقی اگر کاشتید، سرنوشتی درو خواهید کرد.»
  • «فرصت بدی‌کردن در هر روز، صدها بار به دست می‌آید و فرصت خوبی‌کردن در هر سال، یک بار.»
  • «قلم روزنامه‌نگار مانند تیشه‌ای است که نمی‌شود آن را شکست؛ این تیشه بدان منظور ساخته شده‌است که دنیای قدیم را ویران کند و دنیای تازه‌ای به وجود آورد.»
  • «کار و کوشش ما را از سه شر بزرگ می‌رهاند: ملالت و دل‌سردی، رذیلت و تباهی و فقر و نیازمندی. در هر جامعه‌ای که کارها بر اساس استعدادها تقسیم نشود، درواقع همه بی‌کارند.»
  • «کتاب بر دنیای مدنیت فرمان‌روایی می‌کند.»
  • «کسانی که از حیث استعداد و قریحه مافوق دیگران هستند، غالبأ به خطا و تقصیر نزدیک ترند، زیرا هیچ علتی ندارد که استعداد، اشخاص را مافوق بشر قرار دهد.»
  • «کسی که از مرگ می‌ترسد، از زندگی هم می‌ترسد.»
  • «گل را می‌توان زیر پا له کرد ولی بوی عطر آن را نمی‌توان در فضا کشت.»
  • «ما همه کودکانی هستیم که به خواب می‌رویم، رؤیای سعادت می‌بینیم و چون بیدار می‌شویم بجز تیره روزی تعبیری نمی‌یابیم.»
  • «مشغول‌نبودن با زنده‌نبودن یکی است.»
  • «من دشمن تو و عقاید تو هستم اما آماده‌ام در راه آزادی عقیده‌ات جان خود را فدا کنم.»
  • «مورخ باید سیر فکر بشر را که در عالم نظم غیر قابل اجتناب و به خود واگذار شده، تعقیب کند.»
  • «میهن ما برای ارواح پاک چه سرزمین مقدسی است.»
  • «نیش‌های چند مگس هرگز اسب چابک را از تاختن باز نمی‌دارد.»
  • «وقتی جامعه‌ای دارای فضیلت اخلاقی است که قانون همهٔ افراد جامعه را با یک چوب براند.»
  • «وقتی که مسأله پول پیش می‌آید، همه پیرو یک کیش و آئین می‌شوند.»
  • «هرچه بیشتر فکر می‌کنیم بهتر می‌فهمیم که هیچ نمی‌دانیم.»
  • «هرچه عده متأهل‌ها زیادتر گردد، جنایت کم‌تر خواهد شد.»
  • «هرشخصی دو بار می‌میرد، یک بار آنگاه که عشق از دلش می‌رود و بار دیگر زمانی که زندگی را بدرود می‌گوید، اما وداع با زندگی در برابر مرگ عشق، ناچیز است.»
  • «هرگونه نوشته‌ای خوب است جز آنچه ملال‌آور باشد.»
  • «هروقت احساس می‌کنم که درد و رنج و بیماری می‌خواهد مرا رنجه کند و آزار دهد، به کار پناه می‌برم. کار، بهترین درمان دردهای من است.»
  • «همهٔ ما، در یک مذهب مشترک هستیم و آن هم ثروت است.»

[ویرایش] پیوند به بیرون

ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
ولتر
دارد.

این نوشتار ناتمام است. با گسترش آن به ویکی‌گفتاورد کمک کنید.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:18  توسط غثفغافاغف | 

آرتور شوپنهاور

از ویکی‌گفتاورد

پرش به: ناوبری, جستجو
آرتور شوپنهاور
آرتور شوپنهاور

آرتور شوپنهاور (۱۷۸۸ - ۱۸۶۰)، فیلسوف آلمانی.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] دارای منبع

  • «آیا جهالت نیست که آدمی ساعات شیرین امروز را فدای روزهای آینده نماید.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «ازدواج‌کردن، نصف‌کردن حقوق و دو برابرکردن وظایف است.»
    • The World as Will and Representation، جلد دوم، صفحهٔ ۱۸۱۹.
  • «ازدواج یعنی با چشمان بسته، به‌امید گرفتن یک مارماهی، دست فروبردن در جوالی پر از مار.»
    • Über die Weiber , 1851
  • «اما چنین خدائی، یهوه که برای تفریح و از روی عمد، این جهان فقر و درد و رنج را می‌آفریند و به‌عمل خود نیز می‌بالد و می‌گوید:- "...و همانا بسیار نیکو بود.." (سِفرِ پیدایش- ۱، ۳۱)- غیر قابل تحمل است.»
    • Die Welt als Wille und Vorstellung - مقدمه جلد اول
  • «انسان در حقیقت حیوانی وحشی و تنفرانگیز است که ما او را فقط در حالت رام و مهار شده می شناسیم، این حالت را تمدن نامیده‌اند.»
    • Parerga und Paralipomena, 1851
  • «با مصلحت دیگران ازدواج کردن، در جهنم زیستن است.»
    • Über die Weiber, 1851
  • «زندگی کوتاه است و حقیقت دوردست و طولانی است؛ بیایید حقیقت را بگوییم.»
    • The World as Will and Representation، جلد یک، مقدمه.
  • «زندگی‌نامه انسان عبارت است از: مدهوش از امیدها و آرزوها، پای‌کوبان به‌آغوش مرگ پناه بردن.»
    • Die Welt als Wille und Vorstellung, 1844
  • «صبح را [برای خود] با دیر بیدارشدن کوتاه نکنید؛ به‌صبح مانند پنجمین عنصر حیات بنگرید که قدری نیز مقدس است.»
  • «عشق و عاشقی هرچند اثیری و پراحساس ابراز گردد، بازهم ریشه در شهوت دارد و بس.»
    • Über die Weiber , 1851
  • «مغز فکر می‌کند، مانند معده که غذا را هضم می‌کند.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «نان روزانه استادان فلسفه، لقمه‌فطیر ترشیده‌ای بیش نیست.»
    • Einige Worte über den Pantheismus
  • «هدف نهائی از سرودن اشعار و نشر افکار، کوششی است آگاهانه تا سری بزرگ را بر روی تنه انسان های کوچک قرار دهند؛ پس چندان جای تعجب نیست اگر نتیجه نمی‌بخشد.»
    • Den Intellekt überhaupt und in jeder Beziehung betreffende Gedanken
  • « همه آرزوها از نیاز سرچشمه می‌گیرد، یعنی از کمبودها و از رنج‌ها.»
    • Welt und Mensch II, S. 230ff
  • «همه‌چیز! آری، همه‌چیز را یک انسان می‌تواند فراموش کند، اما خود را، وجود خویشتن خود را، هرگز.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «یک انسان معمولی، کالای تولیدی کارخانه طبیعت است.»
    • Welt als Wille, I, 220

[ویرایش] بدون منبع

  • «آرزوی تجدید حیات آدمی یک آرزوی ابلهانه است زیرا به‌وجود آمدن انسان یک اشتباه و یک حادثه غم‌انگیز است که بهتر است اساسأ تجدید نشود.»
  • «آن که از انجام عملی پشیمان می‌شود، دوبرابر بدبخت است و دوبار ضعف از خود نشان داده است.»
  • «اسرار شخص ، حال زندانیانی را دارند که چون رها شوند، تسلط بر آنها غیر ممکن است.»
  • «اشخاصی که هرگز وقت ندارند، آن‌هائی هستند که کمتر کار می‌کنند.»
  • «انسان باید مانند اقلیت فکر کند و مثل اکثریت سخن گوید.»
  • «تجربه نشان داده است که افرادی که دارای نبوغ هنری فوق‌العاده بوده‌اند در ریاضیات استعداد نداشته‌اند هیچ‌کس نمی‌تواند در هر‌دو رشته ممتاز گردد.»
  • «ترسو و بزدل هرروز چندین‌بار می‌میرد و باز زنده می‌شود.»
  • «تسلیم و رضا در برابر حوادث علاج ناپذیر، مهمترین توشه سفر زندگی است.»
  • «تندرستی اگر ناقص باشد لذت این جهان همچون نوشابه‌های گوارا است که با دهان آلوده به‌سم نوشیده شود.»
  • «تنها ماندن، سرنوشت تمام راه‌های بزرگ است، این سرنوشتی است که اغلب بر آن تأسف می‌خورند، من باید بگویم که از سرنوشت‌های دیگر اسف‌انگیزتر نیست.»
  • «جمال اگرچه مایه شرافت است ولی مقرون به‌هزاران شر و آفت است.»
  • «جمع مال، تحصیل کامیابی، کسب دانش و شهرت، هیچ‌کدام با تندرستی برابری نمی‌کند، برای حفظ تندرستی باید از هرچیز که برای تندرستی مضر است پرهیز کرد، مخصوصأ از شهوت رانی.»
  • «در درون ما دوزخی وجود دارد که نام آن شهوت و معمولأ خود را در قالب عقل و هوش و فلسفه جلوه‌گر می‌سازد.»
  • «در نثر آن‌چه زائد است، فاسد است.»
  • «ذخایری که انسان در وجود خود همراه دارد اساس و شالوده خوشی و نیک‌بختی است.»
  • «رمان نوع عالی، رمانی است که بیشتر از حیات درونی حکایت می‌کند و کمتر به‌زندگی خارجی توجه می‌نماید.»
  • «سگ‌ها به‌زحمت لطف و احسان زیاد را تحمل می‌کنند و انسان خیلی کمتر از آن‌ها.»
  • «شجاعت پس از احتیاط یکی از شرایط مهم سعادت است.»
  • «کسی‌که شاد و خندان است همیشه وسیله شادی و خنده را پیدا می‌کند.»
  • «ما ندرتأ در باره آنچه که داریم فکر می‌کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشه چیزهائی هستیم که نداریم.»
  • «ما همواره سعی می‌کنیم خود را از الم برهانیم، اما تمام مساعی ما جز به‌یک نتیجه منجر نمی‌شود و آن این است که دردهای خود را تغییر دهیم.»
  • «مردان بزرگ مانند عقاب هستند و آشیانه خود را روی قله بلند تنهائی می‌سازند.»
  • «مردم فرومایه از اشتباهات و لغزش‌های اشخاص بزرگ لذت فراوان می‌برند.»
  • «ممکن است مردم در مورد مسائل مربوط به‌دیگران درست قضاوت کنند ولی در مسائل مربوط به‌خودشان به‌خطا روند زیرا در موقع قضاوت در امور خودمان"اراده " به‌فعالیت می‌پردازد و "عقل" را از کار می‌اندازد لذا شخص باید با دوست خود مشورت کند»
  • «من دنیای پر از شیر و عسل را دوست نمی‌دارم من دنیای کوچک و گرمی را دوست دارم که خودم با دست خود آن را ساخته باشم.»
  • «منظره پسر جوان و دختر جوانی که برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات می‌کنند، تماشائی و قابل توجه است.»
  • «نادان‌ترین افراد کسانی هستند که به‌مصلحت دیگران ازدواج می‌کنند.»
  • «نخستین و مهمترین عوامل نیک‌بختی انسان عبارت است از خلق و خوی خود او.»
  • «نوابغ برخلاف اشخاص عادی تنها در فکر خود نیستند و منافع شخصی را در نظر نمی‌گیرند بدین جهت در آثار نوابغ همیشه نظریاتی دیده می‌شود که دارای جنبه کلی و جهانی است و از حدود زمان فراتر می‌رود.»
  • «نیمه اول زندگی تلاش است و کوشش برای یافتن خوشبختی و نیمه دوم احساس دردناکی آلوده با بیم و ترس.»
  • «وقایع خوش زندگی مثل درختان سبز و خرمی است که وقتی که از دور نظاره‌شان می‌کنیم خیلی زیبا به‌نظر می‌رسند ولی به‌مجرد این که نزدیکشان شده و در داخلشان می‌رویم زیبائیشان هم از بین می‌رود، شما در این موقع نمی‌توانید بفهمید زیبائیشان به‌کجا رفته، آن‌چه می‌بینید چند درخت خواهد بود و بس.»
  • « هر جدائی یک‌نوع مرگ است و هر ملاقات یک‌نوع رستاخیز.»
  • «هر کتابی که به‌خواندنش می‌ارزد باید در آن واحد دوبار خوانده شود، رعایت دستور فوق دو علت دارد یکی این‌که در مطالعه دوم، قسمت‌های مختلف کتاب بهتر درک می‌شود و قسمت آغاز کتاب موقعی نیک فهمیده می‌شود که از پایان آن نیز مطلع باشیم و دیگر این‌که در این دو مطالعه وضع روحی ما یکسان نیست، در مطالعه دوم ما نظر تازه‌ای نسبت به هر قسمت پیدا کرده و طور دیگر تحت تأثیر آن کتاب قرار می‌گیریم.»
  • «هرکس حیطه دیدگاه خود را حدود عالم می‌انگارد.»
  • «هنر نوعی رستگاری است، ما را از خواستن ، یعنی درد و رنج آزادی می‌بخشد، تصاویر زندگانی را دلربا می‌کند.»

[ویرایش] منسوب

  • «خوشحالی، تکرار حس لذت است.»
  • «هر ملتی دیگر ملت‌ها را ریشخند می‌کند و همه‌شان حق دارند.»

[ویرایش] دربارهٔ شوپنهاور

  • «آرتور، پسر این خانم (یوهانا شوپنهاور)، روزی شهره جهان خواهد شد.»
  • «همیشه بنظر می‌رسد کانت و برکلی متفکرین ژرف‌‌‌نگری باشند اما وقتی شوپنهاور را می‌خوانید بنظر می‌رسد از همان ابتدا به عمیق‌ترینِ لایه‌ها می‌نگرید
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:18  توسط غثفغافاغف | 

آرتور شوپنهاور

از ویکی‌گفتاورد

پرش به: ناوبری, جستجو
آرتور شوپنهاور
آرتور شوپنهاور

آرتور شوپنهاور (۱۷۸۸ - ۱۸۶۰)، فیلسوف آلمانی.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] دارای منبع

  • «آیا جهالت نیست که آدمی ساعات شیرین امروز را فدای روزهای آینده نماید.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «ازدواج‌کردن، نصف‌کردن حقوق و دو برابرکردن وظایف است.»
    • The World as Will and Representation، جلد دوم، صفحهٔ ۱۸۱۹.
  • «ازدواج یعنی با چشمان بسته، به‌امید گرفتن یک مارماهی، دست فروبردن در جوالی پر از مار.»
    • Über die Weiber , 1851
  • «اما چنین خدائی، یهوه که برای تفریح و از روی عمد، این جهان فقر و درد و رنج را می‌آفریند و به‌عمل خود نیز می‌بالد و می‌گوید:- "...و همانا بسیار نیکو بود.." (سِفرِ پیدایش- ۱، ۳۱)- غیر قابل تحمل است.»
    • Die Welt als Wille und Vorstellung - مقدمه جلد اول
  • «انسان در حقیقت حیوانی وحشی و تنفرانگیز است که ما او را فقط در حالت رام و مهار شده می شناسیم، این حالت را تمدن نامیده‌اند.»
    • Parerga und Paralipomena, 1851
  • «با مصلحت دیگران ازدواج کردن، در جهنم زیستن است.»
    • Über die Weiber, 1851
  • «زندگی کوتاه است و حقیقت دوردست و طولانی است؛ بیایید حقیقت را بگوییم.»
    • The World as Will and Representation، جلد یک، مقدمه.
  • «زندگی‌نامه انسان عبارت است از: مدهوش از امیدها و آرزوها، پای‌کوبان به‌آغوش مرگ پناه بردن.»
    • Die Welt als Wille und Vorstellung, 1844
  • «صبح را [برای خود] با دیر بیدارشدن کوتاه نکنید؛ به‌صبح مانند پنجمین عنصر حیات بنگرید که قدری نیز مقدس است.»
  • «عشق و عاشقی هرچند اثیری و پراحساس ابراز گردد، بازهم ریشه در شهوت دارد و بس.»
    • Über die Weiber , 1851
  • «مغز فکر می‌کند، مانند معده که غذا را هضم می‌کند.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «نان روزانه استادان فلسفه، لقمه‌فطیر ترشیده‌ای بیش نیست.»
    • Einige Worte über den Pantheismus
  • «هدف نهائی از سرودن اشعار و نشر افکار، کوششی است آگاهانه تا سری بزرگ را بر روی تنه انسان های کوچک قرار دهند؛ پس چندان جای تعجب نیست اگر نتیجه نمی‌بخشد.»
    • Den Intellekt überhaupt und in jeder Beziehung betreffende Gedanken
  • « همه آرزوها از نیاز سرچشمه می‌گیرد، یعنی از کمبودها و از رنج‌ها.»
    • Welt und Mensch II, S. 230ff
  • «همه‌چیز! آری، همه‌چیز را یک انسان می‌تواند فراموش کند، اما خود را، وجود خویشتن خود را، هرگز.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «یک انسان معمولی، کالای تولیدی کارخانه طبیعت است.»
    • Welt als Wille, I, 220

[ویرایش] بدون منبع

  • «آرزوی تجدید حیات آدمی یک آرزوی ابلهانه است زیرا به‌وجود آمدن انسان یک اشتباه و یک حادثه غم‌انگیز است که بهتر است اساسأ تجدید نشود.»
  • «آن که از انجام عملی پشیمان می‌شود، دوبرابر بدبخت است و دوبار ضعف از خود نشان داده است.»
  • «اسرار شخص ، حال زندانیانی را دارند که چون رها شوند، تسلط بر آنها غیر ممکن است.»
  • «اشخاصی که هرگز وقت ندارند، آن‌هائی هستند که کمتر کار می‌کنند.»
  • «انسان باید مانند اقلیت فکر کند و مثل اکثریت سخن گوید.»
  • «تجربه نشان داده است که افرادی که دارای نبوغ هنری فوق‌العاده بوده‌اند در ریاضیات استعداد نداشته‌اند هیچ‌کس نمی‌تواند در هر‌دو رشته ممتاز گردد.»
  • «ترسو و بزدل هرروز چندین‌بار می‌میرد و باز زنده می‌شود.»
  • «تسلیم و رضا در برابر حوادث علاج ناپذیر، مهمترین توشه سفر زندگی است.»
  • «تندرستی اگر ناقص باشد لذت این جهان همچون نوشابه‌های گوارا است که با دهان آلوده به‌سم نوشیده شود.»
  • «تنها ماندن، سرنوشت تمام راه‌های بزرگ است، این سرنوشتی است که اغلب بر آن تأسف می‌خورند، من باید بگویم که از سرنوشت‌های دیگر اسف‌انگیزتر نیست.»
  • «جمال اگرچه مایه شرافت است ولی مقرون به‌هزاران شر و آفت است.»
  • «جمع مال، تحصیل کامیابی، کسب دانش و شهرت، هیچ‌کدام با تندرستی برابری نمی‌کند، برای حفظ تندرستی باید از هرچیز که برای تندرستی مضر است پرهیز کرد، مخصوصأ از شهوت رانی.»
  • «در درون ما دوزخی وجود دارد که نام آن شهوت و معمولأ خود را در قالب عقل و هوش و فلسفه جلوه‌گر می‌سازد.»
  • «در نثر آن‌چه زائد است، فاسد است.»
  • «ذخایری که انسان در وجود خود همراه دارد اساس و شالوده خوشی و نیک‌بختی است.»
  • «رمان نوع عالی، رمانی است که بیشتر از حیات درونی حکایت می‌کند و کمتر به‌زندگی خارجی توجه می‌نماید.»
  • «سگ‌ها به‌زحمت لطف و احسان زیاد را تحمل می‌کنند و انسان خیلی کمتر از آن‌ها.»
  • «شجاعت پس از احتیاط یکی از شرایط مهم سعادت است.»
  • «کسی‌که شاد و خندان است همیشه وسیله شادی و خنده را پیدا می‌کند.»
  • «ما ندرتأ در باره آنچه که داریم فکر می‌کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشه چیزهائی هستیم که نداریم.»
  • «ما همواره سعی می‌کنیم خود را از الم برهانیم، اما تمام مساعی ما جز به‌یک نتیجه منجر نمی‌شود و آن این است که دردهای خود را تغییر دهیم.»
  • «مردان بزرگ مانند عقاب هستند و آشیانه خود را روی قله بلند تنهائی می‌سازند.»
  • «مردم فرومایه از اشتباهات و لغزش‌های اشخاص بزرگ لذت فراوان می‌برند.»
  • «ممکن است مردم در مورد مسائل مربوط به‌دیگران درست قضاوت کنند ولی در مسائل مربوط به‌خودشان به‌خطا روند زیرا در موقع قضاوت در امور خودمان"اراده " به‌فعالیت می‌پردازد و "عقل" را از کار می‌اندازد لذا شخص باید با دوست خود مشورت کند»
  • «من دنیای پر از شیر و عسل را دوست نمی‌دارم من دنیای کوچک و گرمی را دوست دارم که خودم با دست خود آن را ساخته باشم.»
  • «منظره پسر جوان و دختر جوانی که برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات می‌کنند، تماشائی و قابل توجه است.»
  • «نادان‌ترین افراد کسانی هستند که به‌مصلحت دیگران ازدواج می‌کنند.»
  • «نخستین و مهمترین عوامل نیک‌بختی انسان عبارت است از خلق و خوی خود او.»
  • «نوابغ برخلاف اشخاص عادی تنها در فکر خود نیستند و منافع شخصی را در نظر نمی‌گیرند بدین جهت در آثار نوابغ همیشه نظریاتی دیده می‌شود که دارای جنبه کلی و جهانی است و از حدود زمان فراتر می‌رود.»
  • «نیمه اول زندگی تلاش است و کوشش برای یافتن خوشبختی و نیمه دوم احساس دردناکی آلوده با بیم و ترس.»
  • «وقایع خوش زندگی مثل درختان سبز و خرمی است که وقتی که از دور نظاره‌شان می‌کنیم خیلی زیبا به‌نظر می‌رسند ولی به‌مجرد این که نزدیکشان شده و در داخلشان می‌رویم زیبائیشان هم از بین می‌رود، شما در این موقع نمی‌توانید بفهمید زیبائیشان به‌کجا رفته، آن‌چه می‌بینید چند درخت خواهد بود و بس.»
  • « هر جدائی یک‌نوع مرگ است و هر ملاقات یک‌نوع رستاخیز.»
  • «هر کتابی که به‌خواندنش می‌ارزد باید در آن واحد دوبار خوانده شود، رعایت دستور فوق دو علت دارد یکی این‌که در مطالعه دوم، قسمت‌های مختلف کتاب بهتر درک می‌شود و قسمت آغاز کتاب موقعی نیک فهمیده می‌شود که از پایان آن نیز مطلع باشیم و دیگر این‌که در این دو مطالعه وضع روحی ما یکسان نیست، در مطالعه دوم ما نظر تازه‌ای نسبت به هر قسمت پیدا کرده و طور دیگر تحت تأثیر آن کتاب قرار می‌گیریم.»
  • «هرکس حیطه دیدگاه خود را حدود عالم می‌انگارد.»
  • «هنر نوعی رستگاری است، ما را از خواستن ، یعنی درد و رنج آزادی می‌بخشد، تصاویر زندگانی را دلربا می‌کند.»

[ویرایش] منسوب

  • «خوشحالی، تکرار حس لذت است.»
  • «هر ملتی دیگر ملت‌ها را ریشخند می‌کند و همه‌شان حق دارند.»

[ویرایش] دربارهٔ شوپنهاور

  • «آرتور، پسر این خانم (یوهانا شوپنهاور)، روزی شهره جهان خواهد شد.»
  • «همیشه بنظر می‌رسد کانت و برکلی متفکرین ژرف‌‌‌نگری باشند اما وقتی شوپنهاور را می‌خوانید بنظر می‌رسد از همان ابتدا به عمیق‌ترینِ لایه‌ها می‌نگرید
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:16  توسط غثفغافاغف | 

آرتور شوپنهاور

از ویکی‌گفتاورد

پرش به: ناوبری, جستجو
آرتور شوپنهاور
آرتور شوپنهاور

آرتور شوپنهاور (۱۷۸۸ - ۱۸۶۰)، فیلسوف آلمانی.

فهرست مندرجات

[مخفی شود]

[ویرایش] دارای منبع

  • «آیا جهالت نیست که آدمی ساعات شیرین امروز را فدای روزهای آینده نماید.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «ازدواج‌کردن، نصف‌کردن حقوق و دو برابرکردن وظایف است.»
    • The World as Will and Representation، جلد دوم، صفحهٔ ۱۸۱۹.
  • «ازدواج یعنی با چشمان بسته، به‌امید گرفتن یک مارماهی، دست فروبردن در جوالی پر از مار.»
    • Über die Weiber , 1851
  • «اما چنین خدائی، یهوه که برای تفریح و از روی عمد، این جهان فقر و درد و رنج را می‌آفریند و به‌عمل خود نیز می‌بالد و می‌گوید:- "...و همانا بسیار نیکو بود.." (سِفرِ پیدایش- ۱، ۳۱)- غیر قابل تحمل است.»
    • Die Welt als Wille und Vorstellung - مقدمه جلد اول
  • «انسان در حقیقت حیوانی وحشی و تنفرانگیز است که ما او را فقط در حالت رام و مهار شده می شناسیم، این حالت را تمدن نامیده‌اند.»
    • Parerga und Paralipomena, 1851
  • «با مصلحت دیگران ازدواج کردن، در جهنم زیستن است.»
    • Über die Weiber, 1851
  • «زندگی کوتاه است و حقیقت دوردست و طولانی است؛ بیایید حقیقت را بگوییم.»
    • The World as Will and Representation، جلد یک، مقدمه.
  • «زندگی‌نامه انسان عبارت است از: مدهوش از امیدها و آرزوها، پای‌کوبان به‌آغوش مرگ پناه بردن.»
    • Die Welt als Wille und Vorstellung, 1844
  • «صبح را [برای خود] با دیر بیدارشدن کوتاه نکنید؛ به‌صبح مانند پنجمین عنصر حیات بنگرید که قدری نیز مقدس است.»
  • «عشق و عاشقی هرچند اثیری و پراحساس ابراز گردد، بازهم ریشه در شهوت دارد و بس.»
    • Über die Weiber , 1851
  • «مغز فکر می‌کند، مانند معده که غذا را هضم می‌کند.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «نان روزانه استادان فلسفه، لقمه‌فطیر ترشیده‌ای بیش نیست.»
    • Einige Worte über den Pantheismus
  • «هدف نهائی از سرودن اشعار و نشر افکار، کوششی است آگاهانه تا سری بزرگ را بر روی تنه انسان های کوچک قرار دهند؛ پس چندان جای تعجب نیست اگر نتیجه نمی‌بخشد.»
    • Den Intellekt überhaupt und in jeder Beziehung betreffende Gedanken
  • « همه آرزوها از نیاز سرچشمه می‌گیرد، یعنی از کمبودها و از رنج‌ها.»
    • Welt und Mensch II, S. 230ff
  • «همه‌چیز! آری، همه‌چیز را یک انسان می‌تواند فراموش کند، اما خود را، وجود خویشتن خود را، هرگز.»
    • Aphorismen zur Lebensweisheit
  • «یک انسان معمولی، کالای تولیدی کارخانه طبیعت است.»
    • Welt als Wille, I, 220

[ویرایش] بدون منبع

  • «آرزوی تجدید حیات آدمی یک آرزوی ابلهانه است زیرا به‌وجود آمدن انسان یک اشتباه و یک حادثه غم‌انگیز است که بهتر است اساسأ تجدید نشود.»
  • «آن که از انجام عملی پشیمان می‌شود، دوبرابر بدبخت است و دوبار ضعف از خود نشان داده است.»
  • «اسرار شخص ، حال زندانیانی را دارند که چون رها شوند، تسلط بر آنها غیر ممکن است.»
  • «اشخاصی که هرگز وقت ندارند، آن‌هائی هستند که کمتر کار می‌کنند.»
  • «انسان باید مانند اقلیت فکر کند و مثل اکثریت سخن گوید.»
  • «تجربه نشان داده است که افرادی که دارای نبوغ هنری فوق‌العاده بوده‌اند در ریاضیات استعداد نداشته‌اند هیچ‌کس نمی‌تواند در هر‌دو رشته ممتاز گردد.»
  • «ترسو و بزدل هرروز چندین‌بار می‌میرد و باز زنده می‌شود.»
  • «تسلیم و رضا در برابر حوادث علاج ناپذیر، مهمترین توشه سفر زندگی است.»
  • «تندرستی اگر ناقص باشد لذت این جهان همچون نوشابه‌های گوارا است که با دهان آلوده به‌سم نوشیده شود.»
  • «تنها ماندن، سرنوشت تمام راه‌های بزرگ است، این سرنوشتی است که اغلب بر آن تأسف می‌خورند، من باید بگویم که از سرنوشت‌های دیگر اسف‌انگیزتر نیست.»
  • «جمال اگرچه مایه شرافت است ولی مقرون به‌هزاران شر و آفت است.»
  • «جمع مال، تحصیل کامیابی، کسب دانش و شهرت، هیچ‌کدام با تندرستی برابری نمی‌کند، برای حفظ تندرستی باید از هرچیز که برای تندرستی مضر است پرهیز کرد، مخصوصأ از شهوت رانی.»
  • «در درون ما دوزخی وجود دارد که نام آن شهوت و معمولأ خود را در قالب عقل و هوش و فلسفه جلوه‌گر می‌سازد.»
  • «در نثر آن‌چه زائد است، فاسد است.»
  • «ذخایری که انسان در وجود خود همراه دارد اساس و شالوده خوشی و نیک‌بختی است.»
  • «رمان نوع عالی، رمانی است که بیشتر از حیات درونی حکایت می‌کند و کمتر به‌زندگی خارجی توجه می‌نماید.»
  • «سگ‌ها به‌زحمت لطف و احسان زیاد را تحمل می‌کنند و انسان خیلی کمتر از آن‌ها.»
  • «شجاعت پس از احتیاط یکی از شرایط مهم سعادت است.»
  • «کسی‌که شاد و خندان است همیشه وسیله شادی و خنده را پیدا می‌کند.»
  • «ما ندرتأ در باره آنچه که داریم فکر می‌کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشه چیزهائی هستیم که نداریم.»
  • «ما همواره سعی می‌کنیم خود را از الم برهانیم، اما تمام مساعی ما جز به‌یک نتیجه منجر نمی‌شود و آن این است که دردهای خود را تغییر دهیم.»
  • «مردان بزرگ مانند عقاب هستند و آشیانه خود را روی قله بلند تنهائی می‌سازند.»
  • «مردم فرومایه از اشتباهات و لغزش‌های اشخاص بزرگ لذت فراوان می‌برند.»
  • «ممکن است مردم در مورد مسائل مربوط به‌دیگران درست قضاوت کنند ولی در مسائل مربوط به‌خودشان به‌خطا روند زیرا در موقع قضاوت در امور خودمان"اراده " به‌فعالیت می‌پردازد و "عقل" را از کار می‌اندازد لذا شخص باید با دوست خود مشورت کند»
  • «من دنیای پر از شیر و عسل را دوست نمی‌دارم من دنیای کوچک و گرمی را دوست دارم که خودم با دست خود آن را ساخته باشم.»
  • «منظره پسر جوان و دختر جوانی که برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات می‌کنند، تماشائی و قابل توجه است.»
  • «نادان‌ترین افراد کسانی هستند که به‌مصلحت دیگران ازدواج می‌کنند.»
  • «نخستین و مهمترین عوامل نیک‌بختی انسان عبارت است از خلق و خوی خود او.»
  • «نوابغ برخلاف اشخاص عادی تنها در فکر خود نیستند و منافع شخصی را در نظر نمی‌گیرند بدین جهت در آثار نوابغ همیشه نظریاتی دیده می‌شود که دارای جنبه کلی و جهانی است و از حدود زمان فراتر می‌رود.»
  • «نیمه اول زندگی تلاش است و کوشش برای یافتن خوشبختی و نیمه دوم احساس دردناکی آلوده با بیم و ترس.»
  • «وقایع خوش زندگی مثل درختان سبز و خرمی است که وقتی که از دور نظاره‌شان می‌کنیم خیلی زیبا به‌نظر می‌رسند ولی به‌مجرد این که نزدیکشان شده و در داخلشان می‌رویم زیبائیشان هم از بین می‌رود، شما در این موقع نمی‌توانید بفهمید زیبائیشان به‌کجا رفته، آن‌چه می‌بینید چند درخت خواهد بود و بس.»
  • « هر جدائی یک‌نوع مرگ است و هر ملاقات یک‌نوع رستاخیز.»
  • «هر کتابی که به‌خواندنش می‌ارزد باید در آن واحد دوبار خوانده شود، رعایت دستور فوق دو علت دارد یکی این‌که در مطالعه دوم، قسمت‌های مختلف کتاب بهتر درک می‌شود و قسمت آغاز کتاب موقعی نیک فهمیده می‌شود که از پایان آن نیز مطلع باشیم و دیگر این‌که در این دو مطالعه وضع روحی ما یکسان نیست، در مطالعه دوم ما نظر تازه‌ای نسبت به هر قسمت پیدا کرده و طور دیگر تحت تأثیر آن کتاب قرار می‌گیریم.»
  • «هرکس حیطه دیدگاه خود را حدود عالم می‌انگارد.»
  • «هنر نوعی رستگاری است، ما را از خواستن ، یعنی درد و رنج آزادی می‌بخشد، تصاویر زندگانی را دلربا می‌کند.»

[ویرایش] منسوب

  • «خوشحالی، تکرار حس لذت است.»
  • «هر ملتی دیگر ملت‌ها را ریشخند م

    آرتور شوپنهاور

    از ویکی‌گفتاورد

    پرش به: ناوبری, جستجو
    آرتور شوپنهاور
    آرتور شوپنهاور

    آرتور شوپنهاور (۱۷۸۸ - ۱۸۶۰)، فیلسوف آلمانی.

    فهرست مندرجات

    [مخفی شود]

    [ویرایش] دارای منبع

    • «آیا جهالت نیست که آدمی ساعات شیرین امروز را فدای روزهای آینده نماید.»
      • Aphorismen zur Lebensweisheit
    • «ازدواج‌کردن، نصف‌کردن حقوق و دو برابرکردن وظایف است.»
      • The World as Will and Representation، جلد دوم، صفحهٔ ۱۸۱۹.
    • «ازدواج یعنی با چشمان بسته، به‌امید گرفتن یک مارماهی، دست فروبردن در جوالی پر از مار.»
      • Über die Weiber , 1851
    • «اما چنین خدائی، یهوه که برای تفریح و از روی عمد، این جهان فقر و درد و رنج را می‌آفریند و به‌عمل خود نیز می‌بالد و می‌گوید:- "...و همانا بسیار نیکو بود.." (سِفرِ پیدایش- ۱، ۳۱)- غیر قابل تحمل است.»
      • Die Welt als Wille und Vorstellung - مقدمه جلد اول
    • «انسان در حقیقت حیوانی وحشی و تنفرانگیز است که ما او را فقط در حالت رام و مهار شده می شناسیم، این حالت را تمدن نامیده‌اند.»
      • Parerga und Paralipomena, 1851
    • «با مصلحت دیگران ازدواج کردن، در جهنم زیستن است.»
      • Über die Weiber, 1851
    • «زندگی کوتاه است و حقیقت دوردست و طولانی است؛ بیایید حقیقت را بگوییم.»
      • The World as Will and Representation، جلد یک، مقدمه.
    • «زندگی‌نامه انسان عبارت است از: مدهوش از امیدها و آرزوها، پای‌کوبان به‌آغوش مرگ پناه بردن.»
      • Die Welt als Wille und Vorstellung, 1844
    • «صبح را [برای خود] با دیر بیدارشدن کوتاه نکنید؛ به‌صبح مانند پنجمین عنصر حیات بنگرید که قدری نیز مقدس است.»
    • «عشق و عاشقی هرچند اثیری و پراحساس ابراز گردد، بازهم ریشه در شهوت دارد و بس.»
      • Über die Weiber , 1851
    • «مغز فکر می‌کند، مانند معده که غذا را هضم می‌کند.»
      • Aphorismen zur Lebensweisheit
    • «نان روزانه استادان فلسفه، لقمه‌فطیر ترشیده‌ای بیش نیست.»
      • Einige Worte über den Pantheismus
    • «هدف نهائی از سرودن اشعار و نشر افکار، کوششی است آگاهانه تا سری بزرگ را بر روی تنه انسان های کوچک قرار دهند؛ پس چندان جای تعجب نیست اگر نتیجه نمی‌بخشد.»
      • Den Intellekt überhaupt und in jeder Beziehung betreffende Gedanken
    • « همه آرزوها از نیاز سرچشمه می‌گیرد، یعنی از کمبودها و از رنج‌ها.»
      • Welt und Mensch II, S. 230ff
    • «همه‌چیز! آری، همه‌چیز را یک انسان می‌تواند فراموش کند، اما خود را، وجود خویشتن خود را، هرگز.»
      • Aphorismen zur Lebensweisheit
    • «یک انسان معمولی، کالای تولیدی کارخانه طبیعت است.»
      • Welt als Wille, I, 220

    [ویرایش] بدون منبع

    • «آرزوی تجدید حیات آدمی یک آرزوی ابلهانه است زیرا به‌وجود آمدن انسان یک اشتباه و یک حادثه غم‌انگیز است که بهتر است اساسأ تجدید نشود.»
    • «آن که از انجام عملی پشیمان می‌شود، دوبرابر بدبخت است و دوبار ضعف از خود نشان داده است.»
    • «اسرار شخص ، حال زندانیانی را دارند که چون رها شوند، تسلط بر آنها غیر ممکن است.»
    • «اشخاصی که هرگز وقت ندارند، آن‌هائی هستند که کمتر کار می‌کنند.»
    • «انسان باید مانند اقلیت فکر کند و مثل اکثریت سخن گوید.»
    • «تجربه نشان داده است که افرادی که دارای نبوغ هنری فوق‌العاده بوده‌اند در ریاضیات استعداد نداشته‌اند هیچ‌کس نمی‌تواند در هر‌دو رشته ممتاز گردد.»
    • «ترسو و بزدل هرروز چندین‌بار می‌میرد و باز زنده می‌شود.»
    • «تسلیم و رضا در برابر حوادث علاج ناپذیر، مهمترین توشه سفر زندگی است.»
    • «تندرستی اگر ناقص باشد لذت این جهان همچون نوشابه‌های گوارا است که با دهان آلوده به‌سم نوشیده شود.»
    • «تنها ماندن، سرنوشت تمام راه‌های بزرگ است، این سرنوشتی است که اغلب بر آن تأسف می‌خورند، من باید بگویم که از سرنوشت‌های دیگر اسف‌انگیزتر نیست.»
    • «جمال اگرچه مایه شرافت است ولی مقرون به‌هزاران شر و آفت است.»
    • «جمع مال، تحصیل کامیابی، کسب دانش و شهرت، هیچ‌کدام با تندرستی برابری نمی‌کند، برای حفظ تندرستی باید از هرچیز که برای تندرستی مضر است پرهیز کرد، مخصوصأ از شهوت رانی.»
    • «در درون ما دوزخی وجود دارد که نام آن شهوت و معمولأ خود را در قالب عقل و هوش و فلسفه جلوه‌گر می‌سازد.»
    • «در نثر آن‌چه زائد است، فاسد است.»
    • «ذخایری که انسان در وجود خود همراه دارد اساس و شالوده خوشی و نیک‌بختی است.»
    • «رمان نوع عالی، رمانی است که بیشتر از حیات درونی حکایت می‌کند و کمتر به‌زندگی خارجی توجه می‌نماید.»
    • «سگ‌ها به‌زحمت لطف و احسان زیاد را تحمل می‌کنند و انسان خیلی کمتر از آن‌ها.»
    • «شجاعت پس از احتیاط یکی از شرایط مهم سعادت است.»
    • «کسی‌که شاد و خندان است همیشه وسیله شادی و خنده را پیدا می‌کند.»
    • «ما ندرتأ در باره آنچه که داریم فکر می‌کنیم، درحالیکه پیوسته در اندیشه چیزهائی هستیم که نداریم.»
    • «ما همواره سعی می‌کنیم خود را از الم برهانیم، اما تمام مساعی ما جز به‌یک نتیجه منجر نمی‌شود و آن این است که دردهای خود را تغییر دهیم.»
    • «مردان بزرگ مانند عقاب هستند و آشیانه خود را روی قله بلند تنهائی می‌سازند.»
    • «مردم فرومایه از اشتباهات و لغزش‌های اشخاص بزرگ لذت فراوان می‌برند.»
    • «ممکن است مردم در مورد مسائل مربوط به‌دیگران درست قضاوت کنند ولی در مسائل مربوط به‌خودشان به‌خطا روند زیرا در موقع قضاوت در امور خودمان"اراده " به‌فعالیت می‌پردازد و "عقل" را از کار می‌اندازد لذا شخص باید با دوست خود مشورت کند»
    • «من دنیای پر از شیر و عسل را دوست نمی‌دارم من دنیای کوچک و گرمی را دوست دارم که خودم با دست خود آن را ساخته باشم.»
    • «منظره پسر جوان و دختر جوانی که برای نخستین بار یکدیگر را ملاقات می‌کنند، تماشائی و قابل توجه است.»
    • «نادان‌ترین افراد کسانی هستند که به‌مصلحت دیگران ازدواج می‌کنند.»
    • «نخستین و مهمترین عوامل نیک‌بختی انسان عبارت است از خلق و خوی خود او.»
    • «نوابغ برخلاف اشخاص عادی تنها در فکر خود نیستند و منافع شخصی را در نظر نمی‌گیرند بدین جهت در آثار نوابغ همیشه نظریاتی دیده می‌شود که دارای جنبه کلی و جهانی است و از حدود زمان فراتر می‌رود.»
    • «نیمه اول زندگی تلاش است و کوشش برای یافتن خوشبختی و نیمه دوم احساس دردناکی آلوده با بیم و ترس.»
    • «وقایع خوش زندگی مثل درختان سبز و خرمی است که وقتی که از دور نظاره‌شان می‌کنیم خیلی زیبا به‌نظر می‌رسند ولی به‌مجرد این که نزدیکشان شده و در داخلشان می‌رویم زیبائیشان هم از بین می‌رود، شما در این موقع نمی‌توانید بفهمید زیبائیشان به‌کجا رفته، آن‌چه می‌بینید چند درخت خواهد بود و بس.»
    • « هر جدائی یک‌نوع مرگ است و هر ملاقات یک‌نوع رستاخیز.»
    • «هر کتابی که به‌خواندنش می‌ارزد باید در آن واحد دوبار خوانده شود، رعایت دستور فوق دو علت دارد یکی این‌که در مطالعه دوم، قسمت‌های مختلف کتاب بهتر درک می‌شود و قسمت آغاز کتاب موقعی نیک فهمیده می‌شود که از پایان آن نیز مطلع باشیم و دیگر این‌که در این دو مطالعه وضع روحی ما یکسان نیست، در مطالعه دوم ما نظر تازه‌ای نسبت به هر قسمت پیدا کرده و طور دیگر تحت تأثیر آن کتاب قرار می‌گیریم.»
    • «هرکس حیطه دیدگاه خود را حدود عالم می‌انگارد.»
    • «هنر نوعی رستگاری است، ما را از خواستن ، یعنی درد و رنج آزادی می‌بخشد، تصاویر زندگانی را دلربا می‌کند.»

    [ویرایش] منسوب

    • «خوشحالی، تکرار حس لذت است.»
    • «هر ملتی دیگر ملت‌ها را ریشخند می‌کند و همه‌شان حق دارند.»

    [ویرایش] دربارهٔ شوپنهاور

    • «آرتور، پسر این خانم (یوهانا شوپنهاور)، روزی شهره جهان خواهد شد.»
    • «همیشه بنظر می‌رسد کانت و برکلی متفکرین ژرف‌‌‌نگری باشند اما وقتی شوپنهاور را می‌خوانید بنظر می‌رسد از همان ابتدا به عمیق‌ترینِ لایه‌ها می‌نگریدی‌کند و همه‌شان حق دارند.»

[ویرایش] دربارهٔ شوپنهاور

  • «آرتور، پسر این خانم (یوهانا شوپنهاور)، روزی شهره جهان خواهد شد.»
  • «همیشه بنظر می‌رسد کانت و برکلی متفکرین ژرف‌‌‌نگری باشند اما وقتی شوپنهاور را می‌خوانید بنظر می‌رسد از همان ابتدا به عمیق‌ترینِ لایه‌ها می‌نگرید
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 9:16  توسط غثفغافاغف | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:43  توسط غثفغافاغف | 
 

مونيسم يا پلوراليسم

افسون زدگی جدیدی چنین القا می کند که آن طرف مرزها پنجره ای هم به این جهان فوق تاریخی باز شده می باشد که نیاز به آن هم در مغرب زمین خیلی احساس می شود و در فلسفه ی امروز  هم برای این نوع شناسایی و گشودگی به آن اقلیم وجود، ابزار شناسایی مناسب یافت نمی شود

  بي‌ترديد افسون‌زدگي‌ جديد كتابي‌ است‌ مملو از لحظاتي‌ كه‌ بي‌وقفه‌ خواننده‌ را به‌ فضاهاي‌ دور از انتظار پرتاب‌ مي‌كند؛ افقهايي‌ را در آينده‌ مي‌گشايد كه‌ هم‌ از گذشته‌ حكايت‌ داشته‌ و هم‌ نقشي‌ نوين‌ درمي‌اندازد. اين‌ تكاپو، فكر را به‌ پرسش‌ وامي‌دارد و شيوة‌ معمول‌ زندگي‌ بشر امروز را به‌ چالش‌ مي‌گيرد. شايگان‌ در اين‌ اثر، به‌ سان‌ فلاسفه‌ بزرگ‌ و تا حدودي‌ به‌ شيوة‌ پيامبران‌، ما را از پايان‌ دوران‌ هستي‌شناسي‌هاي‌ كلان‌، فراگير، يا يك‌پارچه‌ باخبر مي‌كند، و در همان‌ حال‌ نويد آغاز دورة‌ هستي‌شناسي‌ شكسته‌ را مي‌دهد. در اين‌ كتاب‌ وضعي‌ به‌ تصوير مي‌آيد كه‌ نه‌ تنها ممكن‌، بلكه‌ در حال‌ تحقق‌ است‌، وضعي‌ كه‌ در آن‌ همه‌ سطوح‌ آگاهي‌هاي‌ انسان‌ از ديرباز تاكنون‌، هم‌زمان‌ كنار هم‌ قرار مي‌گيرند، هستي‌شناسي‌هاي‌ كلاسيك‌ درهم‌ مي‌شكنند و در نبود آنها ارتباط‌ همه‌جانبه‌ و متقابل‌ در سطحي‌ بسيار گسترده‌ ممكن‌ مي‌شود، عقايد يك‌دست‌ و نظام‌هاي‌ درختي‌شكل‌ به‌ كنار نهاده‌ مي‌شوند و آن‌ چه‌ انديشه‌ سيّار خوانده‌ مي‌شود منزلت‌ مي‌يابد، حقايق‌ عظيم‌ متافيزيكي‌ كه‌ بنياد هستي‌شناسي‌هاي‌ پيشين‌ بودند اعتبار خود را از دست‌ مي‌دهند و هستي‌ درهم‌شكسته‌ فرايندي‌ بي‌پايان‌ از تفاسير گوناگون‌ را ممكن‌ مي‌سازد. در چنين‌ وضعيتي‌، فرهنگ‌ها در كنار يكديگر قرار مي‌گيرند و مابين‌ آنها حوزه‌هاي‌ تركيب‌ و اختلاط‌ فرهنگي‌ ايجاد مي‌شود. به‌ اين‌ ترتيب‌ انساني‌ با هويّت‌ چهل‌تكّه‌ ظاهر مي‌شود و در بستر هستي‌ درهم‌شكسته‌ و فرهنگ‌هاي‌ مختلف‌، براي‌ خود زيست‌گاهي‌ مي‌آفريند كه‌ بيش‌ از پيش‌ شخصي‌ است‌. امكان‌ و غايت‌ اين‌ زيست‌گاه‌ شخصي‌ را شايگان‌ ناگفته‌ نمي‌گذارد، و در آن‌ امكان‌ گذر از ارتباط‌ افقي‌ به‌ ارتباط‌ عمودي‌ را مي‌جويد؛ يعني‌ امكان‌ گذر از مرحله‌ كنار هم‌ قرار گرفتن‌ فرهنگ‌ها و چهل‌تكّه‌ بودن‌ هويت‌ فردي‌ به‌ بي‌اعتنايي‌ به‌ تمايزات‌ فرهنگي‌ و ورود به‌ عالَمي‌ مشحون‌ از عرفان‌. در اين‌ مرحله‌ انسان‌ از زمان‌ و مكان‌ فراتر مي‌رود و از مسير عرفان‌، به‌ تقارب‌ يا گفت‌وگويي‌ جهاني‌ دست‌ مي‌يابد. اين‌ همان‌ هستي‌ واحدي‌ است‌ كه‌ از نگاه‌ شايگان‌، افرادي‌ چون‌ شانكاراي‌هندي‌، مايستر اكهارت‌ آلماني‌، ابن‌ عربي‌ اندلسي‌، و چوانگ‌ تسوي‌ چيني‌، با وجود قرار داشتن‌ در زمان‌ها و مكان‌ها، و به‌ طور كلي‌، در اوضاع‌ متفاوت‌، آن‌ را تجربه‌ كردند. سرانجام‌ طرح‌ شايگان‌ اين‌ گونه‌ پايان‌ مي‌يابد كه‌ مشخص‌ترين‌ شكل‌ ممكن‌ از اين‌ سلوك‌ عرفاني‌، در وضعيت‌ مدرنيته‌ متأخر كه‌ حكايت‌ از درهم‌شكستگي‌ هستي‌شناسي‌ها دارد، آئين‌ بودايي‌ است‌.

   طرح‌ شايگان‌ را در كتاب‌  افسون‌زدگي‌ جديد  از جنبه‌هاي‌ مختلف‌ مي‌توان‌ بررسي‌ كرد، و هر فرد مي‌تواند به‌ فراخور علايق‌ و تخصص‌ خود به‌ گوشه‌هايي‌ از آن‌ بپردازد. در اين‌ نوشتار نيز يگانه‌ هدف‌ اصلي‌ آن‌ است‌ تا درون‌مايه‌ مدرنيته‌ در طرح‌ شايگان‌ برجسته‌ شود و در معرض‌ يك‌ ارزيابي‌ فشرده‌ و تحليلي‌ قرار گيرد.

   با كنار زدن‌ شاخ‌ و برگ‌هاي‌ متنوع‌ و تأمل‌برانگيزي‌ كه‌ در طرح‌ شايگان‌ خودنمايي‌ مي‌كند، به‌ نظر مي‌آيد با وجود تكيه‌ بر توصيف‌ وضعي‌ كه‌ با هستي‌شناسي‌ شكسته‌ مشخص‌ مي‌شود، صورت‌بندي‌، دست‌ كم‌، بخش‌هايي‌ از اين‌ طرح‌ بر مفروضات‌ مدرنيته‌ استوار است‌ و اونتولوژي‌ مدرنيته‌ به‌ سان‌ ريشه‌ يك‌ درخت‌، مقوم‌ ديگر مطالب‌ شاخ‌ و برگ‌ گونه‌ است‌. مهم‌ آن‌ نيست‌ كه‌ به‌ لحاظ‌ حجمي‌ در اين‌ كتاب‌ چه‌ مقدار به‌ مدرنيته‌ يا به‌ نقد آن‌ پرداخته‌ شده‌ است‌، مهم‌ آن‌ است‌ كه‌ مدرنيته‌ به‌ لحاظ‌ اونتولوژيك‌ جايگاهي‌ محوري‌ يافته‌ است‌. گرچه‌ شايگان‌ پايان‌ مدرنيته‌ و مشكلات‌ آن‌ را به‌ خوبي‌ ترسيم‌ كرده‌، ليكن‌ در نگاه‌ وي‌ هستي‌ مدرنيته‌ بر ديگر هستي‌ها هم‌چنان‌ سيطره‌ دارد.

   در واقع‌ در وراي‌ هستي‌هاي‌ شكسته‌، هستي‌ بزرگ‌ و يك‌پارچه‌ مدرنيته‌ را مي‌يابيم‌ كه‌ واقعياتي‌ را از پيش‌ پذيرفته‌ است‌. از نگاه‌ شايگان‌ مفروضات‌ مدرنيته‌ "عملي‌ و كارآست‌ ولو صرفاً در زمينه‌ قوانين‌، نهادها، تضمين‌ حقوق‌ فردي‌، تفكيك‌ قواي‌ سياسي‌، و جامعه‌ مدني‌"  . اما به‌ سادگي‌ نمي‌توان‌ قانون‌، نهادهاي‌ مدرن‌، حق‌ فرد، يا تفكيك‌ قواي‌ سياسي‌ را بدون‌ پشتوانه‌ اونتولوژيك‌، و صرفاً از باب‌ كارايي‌ و عملي‌ بودن‌ در نظر آورد. در طرح‌ شايگان‌، در دوران‌ ما مدرنيته‌ به‌ عنوان‌ يك‌ هستي‌ ريشه‌اي‌، واقعيتي‌ است‌ كه‌ مبتني‌ بر آن‌، ديگر هستي‌ها امكان‌ زيست‌ مي‌يابند. به‌ همين‌ دليل‌ او معتقد است‌ كه‌ "مدرنيته‌ همه‌شمول‌ است‌ و فضاي‌ مغناطيسي‌ انسجام‌بخشي‌ ايجاد مي‌كند كه‌ در آن‌ ديگر جهان‌بيني‌ها (مبنتي‌ بر دين‌، هويت‌، مليت‌)، مي‌توانند بدون‌ تصادم‌ با يكديگر و يا تبديل‌ شدن‌ به‌ منازعاتي‌ قومي‌ يا ديني‌ كنار هم‌ به‌ حيات‌ خويش‌ ادامه‌ دهند".   اونتولوژي‌ مدرنيته‌ در آن‌ جايي‌ يك‌پارچگي‌ و استحكام‌ خود را نشان‌ مي‌دهد كه‌ شايگان‌ مدرنيته‌ را نه‌ تنها واقعيت‌ زيرين‌ و ريشه‌اي‌، كه‌ ارزش‌هاي‌ آن‌ را ملاك‌ ارزيابي‌ ديگر هستي‌ها قرار مي‌دهد. بر چنين‌ اساسي‌ است‌ كه‌ او نتيجه‌ مي‌گيرد كه‌ "همه‌ تمدن‌هاي‌ عالم‌ بايد تابع‌ مدرنيته‌ شوند، خود را با آن‌ تطبيق‌ دهند و از آن‌ الهام‌ گيرند، در غير اين‌ صورت‌ از مسير حركت‌ جهان‌ كنار خواهند ماند. زيرا ارزش‌ ديگري‌ وجود ندارد كه‌ بتوان‌ آن‌ را جانشين‌ ارزش‌هاي‌ مدرنيته‌ كرد"  .

   شايگان‌ تلاشي‌ توأم‌ با ژرف‌نگري‌ مي‌كند تا درهم‌شكستگي‌ همه‌ اونتولوژي‌ها را نمايان‌ سازد، اما در طرح‌ او، اونتولوژي‌ مدرنيته‌، به‌ رغم‌ ضرباتي‌ كه‌ از سوي‌ انديشمندان‌ پسامدرن‌ دريافت‌ مي‌كند درهم‌ نمي‌شكند، و تنها سست‌ مي‌شود. با اتكا بر اونتولوژي‌ مدرنيته‌، و با تشخيص‌ نبود معنا در وضعيت‌ مدرن‌، شايگان‌ تلاش‌ مي‌كند در همين‌ وضعيت‌ چرخشي‌ ايجاد كند و به‌ يك‌ هستي‌ معنابخش‌ دست‌ يابد. به‌گفته‌ او "اين‌ چرخش‌ اگر قرار باشدكه‌ واقعاً انجام‌ گيرد بايد از همان‌ مكان‌ هبوط‌ نشأت‌ گيرد، از همان‌جا كه‌ مدرنيته‌ آغاز شد.... اين‌ جايگاه‌ هبوط‌، غرب‌ و تجلي‌گاه‌ مدرنيته‌ است‌. از همين‌ مكان‌ است‌ كه‌ بايد چرخش‌ انجام‌ گيرد، چرخشي‌ كه‌ لاجرم‌ معنوي‌ خواهد بود"  . از نظر شايگان‌ بدون‌ مفروض‌ داشتن‌ اونتولوژي‌ مدرنيته‌، يا به‌ بياني‌ ديگر، بدون‌ تكيه‌ بر واقعيت‌هاي‌ مدرن‌، چون‌ حاكميت‌ خرد انساني‌، جدايي‌ دين‌ از سياست‌، و حاكميت‌ قانون‌ انساني‌، بازگشت‌ به‌ سرزمين‌ روح‌ ناممكن‌ است‌. او معتقد است‌ كه‌ "پذيرش‌ دوبارة‌ سرزمين‌ روح‌ با اعادة‌ صريح‌ حقوق‌ خرد ممكن‌ است‌. براي‌ آن‌ كه‌ فرديت‌ شكوفا شود، اتفاقاًانسان‌ بايد در محيطي‌ عرفي‌ زندگي‌ كند كه‌ در آن‌ ميان‌ دين‌ و سياست‌ پيوند مستقيم‌ نيست‌، حاكميت‌ با قانون‌ است‌ و انسان‌ تحت‌ حمايت‌ نهادهاي‌ عقلايي‌ و دموكراتيك‌ قرار دارد"  . بي‌ترديد بحث‌ از حاكميت‌ خرد انساني‌، به‌ عنوان‌ منبعي‌ براي‌ مشروعيت‌ و اعتبار، در برابر ديگر منابع‌، مبتني‌ بر يك‌ اونتولوژي‌ روشن‌ است‌، كه‌ به‌ عنوان‌ يك‌ واقعيت‌، مرجعيت‌ ذهن‌ انديشمند يا ذهن‌ شناسا را بالاتر از ديگر مراجع‌ خارج‌ از وجود انسان‌ مي‌بيند. نيز جدايي‌ دين‌ از سياست‌، يا فرايند سكولار شدن‌ جامعه‌، امري‌ اتفاقي‌ و بي‌مبنا نيست‌. اين‌ جدايي‌ نمايان‌گر يك‌ جهان‌بيني‌ است‌ كه‌ در بستر هستي‌شناسي‌ مدرنيته‌ رشد كرده‌ است‌. به‌ همين‌ ترتيب‌، زيستن‌ تحت‌ حاكميت‌ قوانيني‌ كه‌ ساخته‌ و پرداخته‌ انسان‌ها است‌، و تطابق‌ با نهادهايي‌ كه‌ با ملاك‌ عقل‌ و دموكراسي‌ ارزيابي‌ مي‌شوند، همه‌ حكايت‌ از اونتولوژي‌ عصر روشنگري‌ دارد.

   با چنين‌ توجهي‌، طرح‌ شايگان‌ در عريان‌ترين‌ شكل‌ خود اين‌ گونه‌ مي‌تواند بيان‌ شود كه‌ انسان‌ها در زندگي‌ اجتماعي‌ بر هستي‌ روشنگري‌ و مدرنيته‌ تكيه‌ مي‌كنند و در زندگي‌ فردي‌، قلمرو شخصي‌ خود را مي‌آفرينند، با فرهنگ‌هاي‌ ديگر گفتگو و آنها را تجربه‌ مي‌كنند و به‌ معنويت‌ مي‌گرايند. در واقع‌، آن‌ جا كه‌ شايگان‌ از استقبال‌ غرب‌ از هستي‌ شكسته‌ و قطعه‌ قطعه‌ بودايي‌ صحبت‌ مي‌كند، نانوشته‌اي‌ وجود دارد: هستي‌ شكسته‌ و گسسته‌ بودايي‌، بر خلاف‌ دورة‌ پيش‌ مدرن‌ كه‌ مستقل‌ و آزاد از ديگر هستي‌شناسي‌ها بود، در دورة‌ مدرن‌، در ذيل‌ هستي‌شناسي‌ يك‌پارچه‌، اما سست‌ شدة‌ مدرنيته‌ متأخر و متكي‌ به‌ آن‌ نمايان‌ مي‌شود.

   البته‌، شايگان‌ در اونتولوژي‌ عصر روشنگري‌ و مدرنيته‌ اوليه‌ نمي‌ايستد و به‌عنوان‌ انديشمندي‌ كه‌ كاستي‌ها و كژي‌هاي‌ مدرنيته‌ را درك‌ مي‌كند و در همان‌ حال‌ تلاش‌ مي‌كند تا از فروغلتيدن‌ به‌ گفتارهاي‌ سلبي‌ و ناروشن‌ پسامدرني‌ بپرهيزد، مانند بسياري‌ از نظريه‌پردازان‌ اجتماعي‌ در غرب‌ راهي‌ را ميان‌ مدرنيته‌ و پسامدرنيته‌ مي‌گشايد: اين‌ راه‌ عبارت‌ است‌ از: مدرنيته‌ي‌ باز انديشيده‌  . در چنين‌ وضعي‌ مدرنيته‌ به‌ خود نگاهي‌ مي‌افكند و هر آن‌ چه‌ را از نظر دور بوده‌ به‌ صحنه‌ مي‌آورد. به‌ نظر گيدنز مدرنيزاسيون‌ بازانديشيده‌ پاسخي‌ به‌ تأثير جهاني‌ شدن‌ است‌، تغييراتي‌ كه‌ در زندگي‌ روزانه‌ و فردي‌ رخ‌ مي‌دهد و به‌ ظهور يك‌ جامعه‌ مابعد سنتي‌ مي‌انجامد  . در اين‌ جا اشارة‌ گيدنز به‌ جامعه‌ مابعد سنتي‌ از آن‌ جهت‌ نيست‌ كه‌ سنت‌ رخت‌ بربسته‌ است‌، بلكه‌ از آن‌ جهت‌ است‌ كه‌ سنت‌ موضع‌ خود را تغيير داده‌ است‌. به‌ همين‌ نحو، هم‌زماني‌ سطوح‌ آگاهي‌ و اختلاط‌ فرهنگ‌ها در وضعي‌ مدرن‌، آن‌ چنان‌ كه‌ شايگان‌ ترسيم‌ مي‌كند، به‌ نظر مي‌رسد حكايت‌ از مدرنيته‌ بازانديشيده‌ دارد.

   در اين‌ جا بنا بر آن‌ نيست‌ كه‌ تأملات‌ گوناگون‌ شايگان‌ در زمينه‌هاي‌ فلسفي‌، عرفاني‌ و فرهنگي‌ به‌ مدرنيته‌ بازانديشيده‌ تقليل‌ يابد، بلكه‌ مقصود نماياندن‌ رويكردي‌ است‌ كه‌ شايگان‌ براي‌ سامان‌ دادن‌ به‌ تأملات‌ خود برگزيده‌ است‌. شايگان‌ معتقد است‌ "غرب‌ كه‌ نتوانست‌ جهان‌ را بر مبناي‌ شور و شوق‌ پرومته‌وار خود شكل‌ دهد، اينك‌ به‌ گذشته‌ خود روي‌ آورده‌ و اين‌ گونه‌ نه‌ فقط‌ ميراث‌ خود كه‌ سرمايه‌ كل‌ بشريت‌ را مورد ارزيابي‌ دوباره‌ قرار مي‌دهد.... اين‌ بازپس‌نگري‌ دو پيامد دارد: هم‌ كمبود آشكار خلاقيت‌ و تقليل‌ ارزش‌ها به‌ سطح‌ عملي‌ و كاركردي‌ را برملا مي‌كند و هم‌ از توجه‌ روزافزون‌ به‌ ديگر فرهنگها خبر مي‌دهد"  .

   مرتبط‌ با رويكرد مدرنيته‌ بازانديشيده‌، شايگان‌ در بخشي‌ از طرح‌ خود، آراي‌ فيلسوف‌ معاصر ايتاليايي‌، جيواني‌ واتيمو را به‌ كار مي‌گيرد، و به‌ واقع‌ اونتولوژي‌ وضعيت‌ مدرنيته‌ بازانديشيده‌ را مي‌گشايد. واتيمو، فيلسوفي‌ كه‌ در سنت‌ هايدگري‌ مي‌انديشد، معتقد است‌ كه‌ "نتيجه‌ بازانديشي‌ در هستي‌، در واقع‌ براي‌ هايدگر، وداع‌ با هستي‌ متافيزيكي‌ و ويژگي‌هاي‌ نيرومند آن‌ است‌"  . اين‌ اونتولوژي‌ كه‌ واتيمو "ضعيف‌" مي‌خواندش‌، "كانون‌ در برابر پيرامون‌ نيست‌، جوهر يا بود در برابر ماهيت‌ يا نمود نيست‌، امر پايدار در برابر امر عارضي‌ و ناپايدار نيست‌، يقيني‌ بودن‌ عينيت‌ براي‌ ذهن‌ شناسا در برابر ابهام‌ و نادقيق‌ بودن‌ افق‌ جهان‌ نيست‌. بلكه‌ وقوع‌ هستي‌، در اونتولوژي‌ ضعيف‌ هايدگري‌، يك‌ حادثه‌ پس‌زمينه‌اي‌ مورد توجه‌ قرار نگرفته‌ و حاشيه‌اي‌ است‌"  .

   در حالي‌ كه‌ شايگان‌ با ارائه‌ آراي‌ واتيمو، در مورد مفهوم‌ هستي‌شناسي‌ ضعيف‌ در نگاهي‌ هايدگري‌، موفق‌ مي‌شود اونتولوژي‌ وضعيت‌ مدرنيته‌ بازانديشيده‌ را ترسيم‌ كند، به‌ ناگاه‌، با جهشي‌ به‌ سوي‌ يك‌ اونتولوژي‌ شكسته‌، گسستي‌ معرفتي‌ در طرح‌ خود ايجاد مي‌كند. اما جهش‌ شايگان‌ از مدرنيته‌ بازانديشيده‌، و اونتولوژي‌ سست‌ و ضعيف‌، به‌ اونتولوژي‌ پارة‌ پارة‌ زيست‌ بودايي‌، فاقد يك‌ نظريه‌ است‌. او اين‌ جهش‌ را تنها به‌ مدد يك‌ شبيه‌سازي‌ ميان‌ وضع‌ كنوني‌ و آئين‌ بودايي‌ به‌ انجام‌ مي‌رساند. شايگان‌ بر اين‌ اعتقاد است‌ از آن‌ جا كه‌ در جهان‌ امروز واقعيت‌ "پاره‌ پاره‌، نامتداوم‌، درهم‌شكسته‌، متغير، فاقد مركز، و ريزوم‌وار  " شده‌ است‌ و آئين‌ بودا نيز با چنين‌ وضعي‌ سازگار است‌، بسياري‌ از غربيان‌ در جستجوي‌ معناي‌ گمشده‌ در وضعيت‌ مدرن‌، آئين‌ بودا را نزديكترين‌ ملجا مي‌يابند. شايگان‌ معتقد است‌ در ميان‌ دلايل‌ جذب‌ شدن‌ اروپائيان‌ به‌ آئين‌ بودايي‌ يكي‌ هم‌ آن‌ است‌ كه‌ "درهم‌ شكستن‌ هستي‌شناسي‌هاي‌ موجود زمينه‌ساز هر نوع‌ تفكري‌ است‌ كه‌ هر نوع‌ هستي‌شناسي‌ را نفي‌ مي‌كند و در اصل‌ نوعي‌ عرفان‌ بدون‌ خداست‌  ". از نگاه‌ او، "درهم‌ شكستن‌ هستي‌شناسي‌ها زمينه‌ و زيربناي‌ جهان‌ را چه‌ بخواهيم‌ و چه‌ نخواهيم‌ بودايي‌ كرده‌ است‌  ". اما در اين‌ مرحله‌ از طرح‌، شايگان‌ تلاش‌ نظري‌ چنداني‌ به‌ خرج‌ نمي‌دهد تا نمايان‌ كند كه‌ چگونه‌ هستي‌شناسي‌ سست‌ و ضعيف‌ مدرنيته‌ متأخر كه‌ هم‌چون‌ زمينه‌اي‌ انسجام‌بخش‌ براي‌ زندگي‌ جمعي‌ عمل‌ مي‌كند، جاي‌ خود را به‌ هستي‌شناسي‌ شكسته‌ و پاره‌ پارة‌ بودايي‌ مي‌دهد.

   شايگان‌ در اعتقادات‌ آئين‌ بودايي‌ نوعي‌ آزادي‌، معنويت‌ و رهايي‌ از بار سنگين‌ احكام‌ جزمي‌ اونتولوژي‌هاي‌ پيشين‌ را جست‌وجو مي‌كند و با نشان‌ دادن‌ خصائلي‌ از اين‌ آئين‌ كه‌ با حملات‌ پست‌مدرنيسم‌ به‌ پروژة‌ روشنگري‌ سازگار است‌، آئين‌ بودايي‌ را به‌ صحنه‌ مي‌آورد. به‌ گفته‌ او "اگر به‌ موقعيت‌ توهم‌آميز ارزش‌هايي‌ كه‌ آن‌ چنان‌ نسبي‌ شده‌اند كه‌ ديگر چيزي‌ از آنها به‌ جا نمانده‌ نيك‌ بنگريم‌، درمي‌يابيم‌ كه‌ آئين‌ بودا دقيقاً از همين‌ وضعيت‌ الهام‌ گرفته‌ تا انسجام‌ ظاهري‌ جهاني‌ آشفته‌ را كه‌ نه‌ آغازي‌ دارد و نه‌ پاياني‌، بلكه‌ تنها سيلان‌ ابدي‌ تغييرات‌ (چرخه‌ زايش‌هاي‌ پي‌درپي‌) است‌، نشان‌ دهد  ". اما شايگان‌ در تلاش‌هاي‌ نظري‌ خود ارتباط‌ اونتولوژي‌ شكسته‌ بودايي‌ را با زندگي‌ جمعي‌، كه‌ از نظر وي‌ هم‌چنان‌ متكي‌ بر پيش‌فرض‌هاي‌ مدرن‌، هم‌چون‌ سيطرة‌ خرد مدرن‌، حاكميت‌ قوانين‌ انساني‌، و وضعيتي‌ سكولار است‌، روشن‌ نمي‌كند. در اين‌ جا به‌ نظر مي‌آيد كه‌ طرح‌ شايگان‌ از قلمرو توصيف‌ به‌ قلمرو خواست‌ و تمايل‌ منتقل‌ مي‌شود. با چنين‌ تحليلي‌، سايه‌روشن‌ اين‌ تصور در ذهن‌ موج‌ مي‌زند كه‌ انساني‌ كه‌ با هويتي‌ چهل‌تكّه‌ در وضعيت‌ مدرن‌، سوداي‌ زيست‌ بودايي‌ دارد، كسي‌ نيست‌، جز داريوش‌شايگان‌.

   كتاب‌  افسون‌زدگي‌ جديد  را نمي‌توان‌ به‌ راحتي‌ خواند و از آن‌ به‌ سادگي‌ عبور كرد. هر فردي‌ كه‌ آگاهانه‌ وارد گفتمان‌ مدرنيته‌ شده‌ است‌، با خواندن‌ اين‌ كتاب‌ درگير پرسش‌ها و چالش‌هايي‌ مي‌شود كه‌ با پاسخ‌هايي‌ سر راست‌ و قاطع‌ نمي‌تواند از آنها رها شود. اين‌ كتاب‌ را بايد ابتدا درست‌ فهميد، آنگاه‌ در مورد درون‌مايه‌هاي‌ اصلي‌ و موضوعات‌ متنوع‌ آن‌ ژرف‌نگري‌ كرد. بي‌شك‌ اين‌ اثر پيامي‌ جهاني‌ دارد.

                                     مسعود پدرام 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 9:39  توسط غثفغافاغف | 

امر تخیلی                                                                                                                               از   یک سو خرد زادهی تخیل است و از سوی دیگر آفرینندهی آن. تخیل هنگامی قدرت گذر از جهان واقع محصور کنندهاش را پیدا میکند که از سوی خرد حمایت شود   خرد با منطق قوی خود راههای آسان و قابل را نشان داده و هم حمایت در مقابل را از تخیل دریغ نمیکند  .و از سوی دیگر در نوع خود به دلیل ضعفهای شدیدش  نیازمند قدرت عظیم تخیل است زیر  بنا به اصل بیمارگونه ی خود

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:40  توسط غثفغافاغف | 

 

متون نمايشی

 
 

  نمايشنامه

      

روياهای آبی زنان خاكستری

                      نويسنده : نيلوفر بيضايی

PDF نسخه

 كليه ی حقوق اين متن برای نويسنده محفوظ است .  سال ٢٠٠٠ .

مشخصات كامل اجرايی اين نمايشنامه را می توانيد در بخش “نمايشنامه های اجرا شده“ بيابيد.

اين متن در دسامبر ٢٠٠٠ در “كتاب نمايش“ شماره ٩ (كلن) چاپ شده است.

 توضيح ١: در اين نمايشنامه دو صحنه كه در آنها نمايش "مده آ " بروايت داريو فو (مترجم : نيلوفر بيضايی ) و بخشهايی از اكت دوم نمايش "در انتظار گودو " از ساموئل بكت(مترجم : نيلوفر بيضايی) اجرا می شوند ، قرار است يادآور دوران گذشته ی اين دو زن بازيگر  يعنی سودابه و مينا باشند . در صحنه ی آخركه نمايش با بخشهايی از "زنان تروا" بروايت ژان پل سارتر (مترجم : قاسم صنعوی ) به پايان می رسد ،  گذشته و حال در هم می آميزند .

 توضيح ٢ :اجرا های  اين نمايشنامه به نوشته و كارگردانی نيلوفر بيضايی و با بازی پروانه حميدی ، ميترا زاهدی و ژاله شعاری ، از تاريخ ٨ اكتبر ٢٠٠٠  آغاز شده و تا ژوئن سال ٢٠٠١ در شهرها و كشورهای مختلف اروپا ادامه خواهد داشت .

 توضيح ٣ :  خانمها زاهدی و  شعاری هر دو يك نقش  را بازی می كنند . منتها در برخی اجراها خانم زاهدی و در برخی ديگر خانم شعاری  ايفاگر نقش مينا خواهند بود . 

پرولوگ

            Prolog

صحنه : دو پاراوان در دوسوی صحنه قرار دارند كه بازيگران در پشت آنها لباسهايشان را عوض می كنند و در برخی از صحنه ها با استفاده از افكت نوری ، سايه ی بازيگری كه پشت آنها نشسته يا هر دو بازيگر ديده می شود . دو صندلی دردوسوی صحنه . دو چوب در دوسوی صحنه . دو چهارپايه در دوسوی صحنه كه روی هر يك ، يك سبد پر از گوجه فرنگی قرار دارد .

توضيح :  در طول نمايش بتدريج خطوط پيری بر چهره ی سودابه و مينا می نشيند . در صحنه ی پايانی نمايش آندو كاملا سالخورده هستند .

بازيگرلن در نقش خودشان . از دو سوی صحنه وارد می شوند .  دست يكديگر را می گيرند و بطرف تماشاگر می آيند . تعظيم می كنند . احتمالا تماشاگر دست نمی زند . آنقدر اين كار را تكرار می كنند تا تماشاگر متوجه شود كه قرار است دست بزند .

- سلام . شبتان بخير . من پروانه حميدی هستم ...

- و من ميترا زاهدی (ژاله شعاری)

پ:  فكر كرديم بد نباشد سنت شكنی كنيم و پيش از شروع نمايش و پيش از آنكه ديوار فرضی بين ما و شما گذاشته شود ، با شما نزديكتر شويم و در ضمن توضيحاتی در مورد نمايشی كه امشب می بيند ، بدهيم .

م (ژ):  البته نه در مورد خود نمايش ، چون نمايش را خودتان خواهيد ديد، بلكه بيشتر در مورد حسهايمان نسبت به شخصيتهايی كه امشب قرار است بازی كنيم ...

پ:  بله ، بله .پيش از آنكه وارد اين موضوع بشويم ، بگذاريد توضيح بدهيم دليل اصرار ما بر اينكه شما در آغاز نمايش دست بزنيد ، چه بود . ما اين دست زدن را به فال نيك می گيريم و فرض می كنيم خواسته ايد به ما خسته نباشيد ، بگويید. 

م(پ):  بخاطر هفته هايی كه شب و روز كار كرده ايم و بخاطر اين سالها كه در سخت ترين شرايط و در بدترين وضع روحی و مالی تلاش كرده ايم تا كارهايی لااقل قابل قبول به شما ارائه دهيم .

پ:  دليل اصلی اما اين بود كه تعارف را كنار بگذاريد و اگر از كار خوشتان نيامد، در پايان نمايش دست نزنيد . برای كسانی كه احتمالا از اين كار خيلی بدشان بيايد ، همانطور كه ملاحظه می فرمايید ، در دو طرف صحنه سبدهايی با گوجه فرنگی گذاشته ايم كه اين دوستان می توانند آنها را بسوی ما پرتاب كنند . البته دوستانی هم كه احتمالا از كار خوششان بيايد ما را سرفراز خواهند كرد ، اگر تشويقمان كنند و برايمان دست بزنند .

تلفن مبايل پروانه زنگ می زند .

م(ژ):  پروانه جان ، مثل اينكه فراموش كرده ای مبايلت را خاموش كنی .

پ:  (به ميترا يا ژاله ) وای ، واقعا معذرت می خواهم . (به تماشاگران) از شما هم همينطور . اما اجازه بدهيد جواب بدهم و بعد آنرا را خاموش كنم ... حميدی ... بله ؟ اجرای وين بهم خورد ؟ چرا ؟ اين چه كشوری است كه با برهنه شدن دو دقيقه ای من در برلين ، آنهم در اعتراض به اجباری بودن حجاب ، تمام پايه های اخلاقی اش به لرزه در می آيد و از روشنفكرش گرفته تا قصابش در نقش آخوند به قبای عفتشان بر می خورد و بنده را عامل تمام بدبختيها و كشتارها و دستگيرها اعلام می كنند. دوست من ، خانه از پای بست ويران است .  تازه بازی بنده بدون كلام بود و در حد يك اكسيون نمايشی . نه شعار دادم و نه خودم را وارث دمكراسی معرفی كردم . تمجيدها را شنيدم و پی يه فحشها را هم كه از قبل به تنم ماليده بودم ... دوست عزيز، هر كس مسئول نقش خودش است . اجازه بدهيد من به كارم برگردم ، شما هم برگرديد به زندگی تان . گذشت زمان بسياری چيزها را روشن خواهد كرد . ضمنا اگر ذره ای از اين پيگيری را در مورد عاملان قتلها و جانيان حاكم داشتيد، فكر كنم وضع همه مان از اين كه هست ، بهتر بود . (هندی را قطع می كند ) ... معذرت می خواهم ... واقعا متاسفم .

م (ژ): هر چند كه چندان هم از موضوع خارج نشديم . حالا تو مطمئنی كه هندی ات را خاموش كرده ای ؟

پ : آره بابا ، خر كه نيستم ...

به هندی اش نگاه می كند . می بيند كه هنوز روشن است . آن را خاموش می كند

م (ژ):  ... برای توضيح اينكه چرا از موضوع خارج نشده ايم ، اجازه بدهيد قضيه ی گوجه فرنگيها را كمی بيشتر باز كنيم . ما فكر می كنيم كه وظيفه ی هنر اينست كه همه ی ارزشهای رايج را كه مانع آزادی و حق تصميم گيری انسانها هستند بزير علامت سوال ببرد . پس هنرمند شايد در جاهايی بخواهد عمدا به تحريك اذهان عمومی دست بزند و البته اين يعنی كه بايد مرتب آماده ی اين باشد كه نوع بيان حرفش بزير علامت سوال برده شود . (به پروانه نگاه می كند )

پ:  در ضمن ما تماشاگر بی نظر و بی عمل نمی خواهيم . تماشاگر مجبور نيست هر چيزی را بپذيرد . مثلا درست در دوره ای كه خيليها به خود می بالند كه دمكرات شده اند و اصلا دمكرات بدنيا آمده اند و پدر و مادر و اجدادشان با اولين تئوريسينهای دمكراسی شام ونهار می خورده اند و دوست و دشمن ، قاتل و قربانی ، مرتب برای هم عشوه های مدنی می آيند و لبخندهای مدنی می زنند ...

م (ژ):  پروانه جان ، از موضوع خارج نشو . ما قرار بود در مورد نمايش امشب صحبت كنيم . به فكر آن كارگردان بيچاره باش كه آنجا دارد خونش به جوش می آيد.

هر دو برای كارگردان دست تكان می دهند و دلبری می كنند .

پ:  ولی نه . دقيقا ربط دارد . در كنفرانس برلين اين جماعت برای موافق و مخالف به يك نسبت دست می زدند . يعنی انگار نه انگار كه خودشان را مثلا به روشنفكر مذهبی نزديك تر می بينند يا به روشنفكر كمتر مذهبی يا غير مذهبی . يعنی با همه موافق بودند . مگر

می شود . آخر اين چه مدنيتی است ... مدنيت يعنی حزب باد و بی نظری و انفعال ؟

باهم می خوانند . اين آواز چند بار تكرار می شود . حالتهای خواندن آواز مرتب تغيیر می كند . از حالت دوستانه به مارش نظامی و بعد به  قهر و دعوا تبديل می شود . در حين خواندن آواز ، صندليها را بر می دارند و دنبال يكديگر می دوند . هر يك تلاش می كند تا جای ديگری را بگيرد   :

اگه با ما موافقی دست بزن

اگه با ما مخالفی دست بزن

اگه با ما موافقی ، اگه با ما مخالفی

توكه با ما موافقی دست بزن

نفس نفس زنان بر روی صندليها می نشينند .

م (ژ): دوستان عزيز ، حتما حالا درك می كنيد كه علت اينكه در سالن تاتر مرتب تاكيد می شود مبايلهايتان را خاموش كنيد ، جدا از اينكه تمركز بازيگران بهم می خورد ، چيست . اينكه از موضوع نمايش خارج می شويد (به پروانه اشاره می كند )

... البته در مورد ما اين بازيگران هستند كه تمركز تماشاگران را بهم می زنند .

پ:  اصلا من ديگر حرف نمی زنم . آ .. ها ... (با حركت نشان می دهد كه دهانش را بسته)

م (ژ):  پروانه ...

- ...

- پروانه ...

- ...

- فرياد می زند : پروانه !

پروانه  از جا می پرد ، اما همچنان حرف نمی زند .

ميترا (ژاله ) دو نفر از تماشاگران را نشان می دهد .

م (ژ):  آن خانم و آقا را می بينی كه آنجا نشسته اند ؟ شرط می بندم كه زمانی عاشق هم بوده اند . حالا می بينی چطور رسمی و بی تفاوت در كنار يكديگر نشسته اند؟

ادای آنها رادر می آورند.

پ:   اما مثلا ده سال پيش شايد  ...

ادای يك زوج عاشق را در می آورند.

م (ژ):  يا مثلا اولين ابراز عشق شان به يكديگر ...

رو به هم می نشينند . كسی كه نقش مرد را بازی می كند ، در حين ابراز عشق مرتب سعی می كند با زن تماس بدنی پيدا كند ، در حاليكه ابراز عشق زن بيشتر رمانتيك است . ناگهان يكی از آنها صحنه را قطع می كند ...

پ:  ولی حالا  ...

دوباره ادای نشستن فعلی زن و مرد را در می آورند . با اخم .

م(ژ):  ببينم ، هوس عاشق شدن نكرده اي؟

پ :   ولم كن ، عزيز من . آغاز و پايان عشقهای آتشين مثل سريالهای تكراری آمريكايی شده . ما هم كه با اين سن و سال هم آغازش را ديده ايم و هم پايانش را ...

م (ژ):  خب عشق شكلهای گوناگونی دارد . عشق به ديگری ، يك شكل آن است.

به تماشاگران .

پ: و ما در نمايش امشب نقش دو زن بازيگر را بازی می كنيم كه عاشق حرفه شان هستند . نقش دو هم سرنوشت .

م(ژ):  بهمين دليل هم خودمان به بسياری از لحظات زندگی اين دو زن نزديك می بينيم .

پ:  من نقش سودابه را بازی می كنم كه در ايران مانده .

م (ژ):  و من مينا را كه از ايران فرار كرده است .

پ:  آنها هم مثل ما يكديگر را بسيار دوست دارند و مهم ترين دوران زندگی شان را، حرفه شان را با يكديگر قسمت كرده اند .

م(ژ):  و البته برخلاف ما آنها ستاره بوده اند . دوتن از بهترينها .

پ:  آنها در اوج درخشش كاری از حرفه ی خود محروم شده اند ...

م(ژ):  تو چند سال است تاتر بازی می كنی ؟

پ: ١٧ سال .

م(ژ):  ... و درست از زمانی كه ما كار بازيگری را آغاز كرده ايم ، آنها ناچار شده اند اين حرفه را كنار بگذارند ..

پ:  ولی باز اينجا هم يك وجه مشترك وجود دارد. نسل آنها از ادامه ی خلاقيت محروم شد و ما در آغاز كار در جايی كه بايد اين فرصت را می يافتيم تا توانايی هامان را ثابت كنيم ، به اين گوشه از دنيا پرت شديم .

م(ژ):  به جايی كه مخاطبمان آنقدر محدود است كه انگار اصلا وجود ندارد .

پ:  و من می دانم كه كارهای ما هيچ جا ثبت نمی شود ، انگار كه هرگز وجود نداشته ايم .

م(ژ):  و آنها چون يادهايی دور در جايی از ذهنها ثبت شده اند . اما كسی سرنوشتشان را دنبال نكرده است .

پ:  ما امشب سعی می كنيم ، گذشته ی دوران كاری آنها را و در عين حال اكنون زندگی شان را يكبار دنبال كنيم .

م(ژ):  چون با وجود اينكه زندگی هنرمند ، يك شكل خاص و غير عمومی دارد ...

پ:  اما سرنوشتی كه نتيجه ی فشار و سانسور و شستشوی مغزی است ، با سرنوشت ديگران و ما نزديك است .

م(ژ) :  فشار آدمها را تلخ و بيرحم می كند و آنها را در مورد خودشان و ديگران به شك می اندازد

پ:  ...  همه را به جان هم می اندازد و بسيار ی را به عكس العمل وا می دارد.

م(ژ):  ما نسل ناسازگارانيم و در اين راه بهای سنگينی پرداخته ايم ، بی ريشگی و بی سرانجامی ...

پ:  بعضی ارتباط خود را با زمان حال از دست می دهند و چون آينده نيز تاريك است ، خود را در تار و پود های خاك گرفته ی يك گذشته ی دور می پيچند .

م(ژ):  بعضی به همه چيز بی تفاوت می شوند و در نتيجه هر چه بر آنها رود می پذيرند .

پ:  و بعضی با عامل فشار همگام می شوند . اول نظراتشان تغيیر می كند ...

م(ژ):  ... بعد ظاهرشان

پ: ... بعد انديشه شان

م(ژ): و بعد خودشان تبديل می شوند به عوامل جديد فشار.

پ: هنرمندان نيز برخی اين می شوند و برخی آن .

م (ژ):  شايد نزديكترين جمله را به سرنوشت اين دو زن،-ما يا آن دو فرقی نمی كند- آنتون آرتو گفته باشد :"زنده بودنم بدين معنا نيست كه واقعا زندگی می كنم ، تنها وقتی بر روی صحنه ام حس می كنم كه وجود دارم "

پ:  و وای بروزی كه صحنه را ازما بگيرند ...

م(ژ):  و مخاطب را از ما بگيرند ...

پ:  انگار هرگز نبوده ايم ...

م(ژ):  انگار  هيچ نگفته ايم ...

پ: انگار  هيچ نكرده ايم ...

م (ژ):  و برای هر يك از ما بدلهايی بسازند تا آنچه را كه ماگفتيم و آنچه ما كرديم با نام انديشه ی نو به كسانی بفروشند كه هرگز نخواهند دانست ما نيز وجود داشته ايم .

پ:  مرگ تدريجی ، روياهای آبی و موهايی كه روز بروز بيشتر به سپيدی می زند

م(ژ):  و هيچكس جوابگوی هيچ چيز نخواهد بود .

پ:  جهنمی كه عين زندگی ست ...

  اين نمايش تقديم می شود به زنان بازيگر كه در اين سالها ، چه در حرفه و چه در زندگی بيشترين فشار را متحمل شده اند ، به تمامی هنرمندان و به اهل قلم كه زندگی بی عشق را بر زندگی بدون غرور ترجيح دادند و چه در ايران و چه در تبعيد ، هر چند اندك ، اما هستند. به تمامی كشته شدگان اين سالها كه براستی "عاشق ترين زندگان بودند " و به تمام كسانی كه از پيشه ی خود محروم و از سرزمين خويش رانده شده اند و در يك جمله به ملت ايران !

م (ژ):  باز احساساتی شدي؟ می شه بگی منظورت از زندگی بی عشق و بی غرور چيست؟

پ : چه احساساتی ؟ خب ، ما تعداد كمی هنرمند داريم كه در اين سالها حاضر نشدند به هر قيمتی ، حرفه شان را ، حرفه ای را كه بهش عشق می ورزند ، ادامه بدهند . يعنی به بهای بيكار شدن ، تن به سانسور ندادند . غرورشان را زير پا نگذاشتند . تعداد ديگری هم ترجيح دادند تا زير سقف سانسور كار كنند و برخی هم معتقدند ، سانسور باعث رشد خلاقيت هنری می شود !

م(ژ):  خب درست ، ولی ما نبايد يك تنه به قاضی برويم . يعنی بايد بتوانيم خودمان را به جای آنها بگذاريم و ببينيم چه شرايطی باعث اين تن دادن شده .

پ:  كه چی بشه ؟ من بالشخصه ممكنه بتوانم خودم را به جای آنها بگذارم و سعی كنم بفهممشون ، ولی بهيچوجه نمی توانم برايشان احترام قائل شوم .

م (ژ):  بگذار ادامه ی اين بحث را بگذاريم برای آخر نمايش ، وگرنه طولانی می شه ...  اين نمايش تقديم نمی شود به تمامی نوكيسه گان نوجامه در هر شكلی و به هر صورتی ، به تمامی مجيز گويان و مزوران و دروغگويان ، ابلهان و  جزم انديشان ، بدل سازان و بدل پرستان و باز در يك جمله به ملت ايران ! 

پ:  ديدی خودت هم احساساتی شدی ...

م(ژ): با اينهمه هنوز پيشنهادمان را پس نگرفته ايم . هر كس از اين نمايش خوشش نيامد ، لطف كند و در پايان برايمان دست نزند

پ:  و هر كس كه از آن خوشش آمد لطف كند و برايمان دست بزند . هر كس هم كه بحثی داشت ، لطفا پس از پايان نمايش در سالن بماند .

م(ژ): هر كس كه پس از ديدن اين نمايش به خونمان تشنه شد

پ: و يا پيش از ديدن اين نمايشنامه نيز به خونمان تشنه بوده

م (ژ):  لطف كند و چند عدد از اين گوجه فرنگی های زيبا به سوی ما پرتاب كند.

پ: چرا كه ما تماشاگر بی نظر ، بی رای ، بی عمل و بی تفاوت نمی خواهيم .

م (ژ): حالا اگر اجازه بدهيد ، دو دقيقه استراحت اعلام می كنيم ، تا خودمان را برای نمايش اصلی آماده كنيم . لطفا سالن را ترك نكنيد.

پ:  كی بود كه می گفت بهترين لحظه در تاتر ، لحظه ی اعلام زمان استراحت است ...

م(ژ): تا دوباره از موضوع خارج نشده ايم خواهش می كنم نور را قطع كنيد.

پ:  موسيقی .

                                         -٩-

صحنه به دو قسمت فرضی تقسيم شده است . در هر سو يك پاراوان قرار دارد كه تعويض لباسها پشت آنها انجام می شود . در عين حال در صحنه هايی سايه ی بازيگران نقش مينا يا سودابه در پشت آن ديده می شود . دو زن سياهپوش از دو سو  وارد می شوند و در حين ادای جملات زير با آواز نقالی، به سوی تماشاگران می آيند ، به دو جهت مخالف می چرخند دوباره به طرف پشت صحنه می روند . انگار در خواب راه می روند ، اما از صحنه خارج نمی شوند .

                        

آنچه بوده ، نخواهد بود

آنچه خواهد بود ، نيامده

فقط روز واقعی ست

و شب

شاخه ، برگی نخواهد داد

ما فرو می رويم

پيش از آنكه زمانش رسيده باشد

آنچه بايد باشد

پس از ما خواهد آمد

ما با خود كج بختی آورديم

و هيچ درختی را آب نداديم

چيزی در سرهامان پچ پچ می كند

روز و شب

روشنی و زندگی

از آن ما نيست ، نخواهد بود

چند بار تكرار می كنند . در حين خواندن متن بالا خود را برای اجرای "مده آ" از داريو فو آماده می كنند . بازيگر نقش مده آ با چوبی به زمين می كوبد و چون حيوانی زخم خورده می غرد و از اينسو به آنسو می رود . 

زمان گذشته . سودابه در نقش مده آ و مينا در نقش زن .

زن : كمك ، كمك ، كسی اينجا نيست ؟ كمك كنيد . مده آ خود و فرزندانش را در خانه حبس كرده است . او چون ديوانه ای فرياد می زند . او چون حيوانی وحشی به خود می پيچد . او عقل از كف داده است . او از حسادت ديوانه شده. شوهرش جيسون ، دختر جوانی را به همسری گرفته . مده آ حاضر نيست خانه اش را ترك كند ، او از فرزندانش نمی گذرد .

مده آ ! مده آ ! بيرون بيا . گوش كن . عاقل شو . به كودكانت بينديش و نه به خودت . فرزندانت خانه ی بهتری خواهند داشت . آنها لباسهای بهتری خواهد پوشيد و همه به آنها احترام خواهند گذاشت . آنها در خانه ی شاه زندگی خواهند كرد . بخاطر عشق به فرزندانت خودت را قربانی كن ، مده آ ! بخاطر آنها هم كه شده ، بپذير . نه ، مده آ هيچكس به تو توهين نكرده است . همسرت جيسون با احترام از تو حرف می زند . او به عشق تو به فرزندانت احترام می گذارد . چيزی بگو ، مده آ . پاسخ بده ... در را باز كن . ما نيز بارها گريسته ايم. سرنوشت ما نيز همين بوده است. همسران ما نيز به ما خيانت هاكرده اند ... اينك مده آ می آيد ، با چهره ای پريده رنگ . چيز ی بگو ، مده آ ، چيزی بگو .

مده آ :  به من بگويید او چگونه است ، زن جديد جيسون را می گويم . من او را يكبار از دور ديده ام ، بنظرم زيبا آمد . منهم روزی جوان بودم و دوست داشتنی.

زن :  ما می دانيم ، مده آ .اما آن روزها گذشته است . سرنوشت ما زنان اينست كه همسرانمان زنانی زيبا و جوان می جويند . اين قانون جهان است .

مده آ :  كدام قانون . آيا شما زنان اين قانون را نوشته ايد ؟

زن : نه ، مده آ . اين طبيعت است . مردها ديرتر پير می شوند و ما زنان بسيار زود زيبايی مان را از دست می دهيم . مردها دانا تر می شوند و ما پيرتر .

مده آ : بدبختها ! آنها شما را با قوانين خود پرورش داده اند و شما بلند گوهای آنان شده ايد .

زن : مده آ ،  بپذير و ببخشای . آنگاه شاه به تو اجازه ی ماندن خواهد داد .

مده آ:  ماندن ، تنها ماندن ... در اين خانه ، تنها چونان مرده ای . بدون صدا ، بدون لبخند ، بدون عشق  فرزند يا همسر . آنها پايكوبی خواهند كرد ، پيش از آنكه مرا به خاك سپرده باشند ... و من ، بخاطر فرزندانم سكوت كنم ؟ زنان ، نزديكتر بيايید . در قلب و سر من صدايی ست كه مرا به كشتن فرزندانم

می خواند . و مرا ، مادری قصی القلب خواهند پنداشت كه  غرور او را ديوانه كرد. با اينهمه بهتر آنست كه چون حيوانی وحشی در يادها بمانم تا اينكه چون بزی شيرده كه می دوشندش و سر می برندش ، به فراموشی سپرده شوم . من فرزندانم را خواهم كشت !

زن :  بيايید ، مده آ ديوانه شده . هيچ زنی چون او سخن نمی گويد . او نه چونان مادری ، كه چون جادوگران و فواحش سخن می گويد .

مده آ : نه ، خواهران من . من ديوانه نيستم . من بسيار انديشيده ام و اين نقشه كشيده ام . من دستانم را بارها با سنگ زده ام . اين دستان را زده ام ، تا به فرزندانم آسيبی نرسانند . من به خودكشی نيز انديشيده ام ، چرا كه تاب تحمل آن ندارم كه مرا از خانه ام برانند ، از سرزمينم بيرون كنند ، هر چند كه برايم بيگانه است . نه ، من نمی گذارم كه چون سگان فراموشم كنند . اگر بروم ، همه مرا فراموش خواهند كرد ، حتی فرزندانم . انگار كه هرگز از مادری زاده نشده اند و انگار مده آ نيز هرگز زاده نشده ، و هرگز كسی به او عشق نورزيده است، هرگز كسی او را در آغوش نگرفته و نبوسيده است. اگر بنا باشد كه يك بار مرده باشم ، چگونه می توانم دوباره بميرم ؟ می خواهم زندگی كنم . وتنها راه زنده ماندنم اينست كه زندگی ام را ، خون و گوشتم را ، فرزندانم را بكشم .

زن : آی مردم ، بيايید ، جمع شويد . با خود طنابهای طويل بياوريد ، تا دست و پای  مادری ديوانه را ببنديد . ديوان و پريان از زبان او سخن می گويند .

مده آ :  به عقب برويد . به صلابه می كشمتان اگر قدمی جلوتر بيايید .

زن : فرار كنيد مردم ، مده آ عقل از كف داده ... اينك همسر مده آ ، جيسون می آيد .  راه باز كنيد . تنها او از پس اين زن بر می آيد .

مده آ : جيسون ، چقدر لطف كردی و برای چند لحظه هم كه شده ، همسر زيبايت را ترك كردی ، تا مرا ببينی . اوه ، چرا اينچنين عبوث و بد خلقی ؟چرا اينقدر عصبانی هستي؟ بنشين اين فقط يك بازی است . من نقش يك ديوانه را بازی می كنم تا اينها را به خنده وا دارم . خب ، من هم بايد وقتم را بگذرانم . من اكنون عاقل شده ام . چقدر خود خواه بودم كه ترا تنها برای خود می خواستم . خشم من بی دليل بود ، و حسادتم از كوته بينی . تو نيك می دانی كه زنان از جنس ضعيفند ...  جيسون ، مرا ببخش كه تنها به خود می انديشيدم . تو بسيار نيك كردی كه جوانی نو كردی و بستر و بندهای نو خواستی و احترام نيكان برانگيختی . آنان خويشاوندان جديد من نيز خواهند بود . مرا ببخش ، مرا به عروسی ات ميهمان كن ، چرا كه من بر آنم تا به عروس نو همچون مادری مهربان رسم عشق ورزی بياموزم ، تا تو را راضی كند . آيا اكنون باور می كنی كه من بر سر عقل آمده ام ؟ جيسون ، مرا ببخش كه تو را خائن ناميدم . مردی كه زن عوض كند ، هرگز خائن نيست و زن بايد شاد باشد كه مادر است ، چرا كه مادر بودن بزرگترين هديه است .

و من به عبث گمان می كردم  اين قانون شما مردان كه به دلخواه ما را دور بيندازيد و جانشين جوان برايمان برگزينيد ، بيرحمانه است ، كه فرزند بر گردن ما می گذاريد ، تا ما در پايین بمانيم و كوتاه بيايم و با زنجير ما را به قفس بسته ايد تا ما در سكوت بگذاريم تا ما را بدوشيد و از ما سواری گيريد .

اوه جيسون ، عجب فكر ديوانه ای . و من هنوز همين فكرها در سر دارم . من اين قفس را خواهم شكست و اين زنجير خواهم گسيخت . تو مرا با زنجير به پسرانت بستی و با قانونت به خاك سپردی . می شنويد زنان ! نفس مرا می شنويد . نفس من آنچنان عميق است كه می توانم هوای تمام دنيا را چون دمی فرو دهم . فرزندانم بايد بميرند ، تا تو جيسون و قوانيت سرنگون شويد ! به من اسلحه ای بدهيد ، ای زنان .

اين ميله ی آهنين را به گوشت نازك فرزندانت فروكن ، مده آ .خون جاری شان را می بينی . بر خود ملرز آنگاه كه فرياد می زنند : مادر ، نه ، مادر ما را نكش ! و آنگاه كه مردم فرياد می زنند : سگ !  قصی القلب ! عجوزه !

و من گريان با خود می گويم : بمير ! بمير ، تا زنی نو بدنيا  آيد !

فرياد می زند و چوب را بر زمين می كوبد.

زنی نو !

موسيقی . تغيیر نور .

زمان حال . مينا در جايی در اروپا خود را برای بازی در يك نمايش اروپايی معرفی می كند. 

مينا : سلام . روز بخير ... به من گفته اند لازم نيست قطعه ای را اجرا كنم . از من خواسته اند فقط خودم را معرفی كنم . می دانيد . برای من معرفی خودم كارساده ای نيست . يعنی زندگی من آنقدر پيچيده است كه هر چه بگويم ، ممكن است دروغ يا غير ممكن بنظر برسد . بهر حال سعی می كنم . عجب نور باشكوهی ! كم كم داشت يادم می رفت . اسم من مينا سليمی است . از ايران می آيم . ايران كجاست ؟ در همسايگی تركيه و افغانستان و پاكستان قرار دارد . خمينی ، سلمان رشدی ، بدون دخترم هرگز ...  متوجه شديد ؟ می بخشيد ، می توانم بنشينم ؟ (يك صندلی بر می دارد و در وسط صحنه می گذارد . می نشيند ) تمام بدنم می لرزد . می دانيد ، من سالهاست كه روی صحنه نبوده ام و الان خيلی دستپاچه شده ام . اين معرفی برای من مثل اولين آزمون برای ورود به كلاس بازيگری می ماند ... نه ، نه بار اولم نيست كه بروی صحنه می روم . من در ايران رشته ی بازيگری خوانده ام و در حدود چهل نمايشنامه و پنج فيلم سينمايی بازی كرده ام . ما دونفر بوديم . سودابه معانی و من . (سايه ی سودابه) ما هر دو بازيگران شناخته شده ای بوديم . ما را ممنوع الشغل كردند . برايمان يك نامه فرستادند كه در آن نوشته شده بود ،ديگر اجازه ی ادامه ی شغل بازيگری نداريم . بهمين سادگی . هيچكس هم حاضر نبود توضيح بيشتری به ما بدهد . بله ،در كشور من هيچكس به بازيگرانش توضيح نمی دهد كه چرا اجازه ی كار ندارند...

موسيقی . تغيیر نور . دفتر فرضی وزارت ارشاد . مينا در مقابل منشی فرضی وزير ارشاد.

... سلام . می بخشيد ، می خواستم وزير ارشاد را ببينم . می دانيد ، من يك نامه دريافت كرده ام كه در آن فقط در چند جمله ... اسمم ؟ ... اسم من مينا سليمی است .... معذرت می خواهم ، سليمی را با ص نمی نويسند ... بله داشتم می گفتم ، نامه ... ، معذرت می خواهم ، سليمی را با ث نمی نويسند ... چرا نمی شود ايشان را ببينم ؟ من می دانم كه ايشان هستند ... چرا دروغ می گويید .

(فرياد می زند) كثافتها ، كثافتها ، شما سواد جايی را كه اشغال كرده ايد ، نداريد.  شما اين كشور را از بين برده ايد شما اين ملت را فلج كرده ايد . اما زمان اينچنين نمی ماند . نسلهای ديگر خواهند آمد .نسلهای بهتر ، شما جلوی تولد نسلها را نمی توانيد بگيريد شما ... مگر اينكه ملتی را از بين ببريد ... واين غير ممكن است ...  كثافتها ، كثافتها ... (می افتد) ... نه ، نه متشكرم . حالم خوب است . بله ، می توانم ادامه بدهم ...(بسختی بلند می شود و دوباره روی صندلی می نشيند)

هيچيك از همكاران ما از ترس اينكه برايشان مشكل ايجاد شود از ما حمايت نكرد. هيچكس هيچ چيز نگفت . شايد بعضی از محروميت شغلی ما خوشحال هم شدند . ما جای كسی را نگرفته بوديم . اما شايد اينطور بنظر می آمد . نمی دانم.  فقط توصيه كردند ايران را ترك كنم . اين را خيلی محترمانه و با دلسوزی گفتند،  طوری كه انگار نگران سرنوشتم هستند .

سودابه ماند و من از ايران خارج شدم (سايه ی سودابه محو می شود ). نمی دانم كداممان كار درستی كرديم. ... كاش يك بچه داشتم . وحشت من هميشه اين بود كه حرفه ام برايم مهمتر از فرزندم شود . برای همين بچه دار نشدم . كودكی كه هرگز نخواهم داشت ، هرگز نخواهم ديد و نوازش نخواهم كرد و نخواهم شناخت و هرگز از من  دوستت دارم نخواهی شنيد: مرا ببخش . بی تو چقدر تنهايم . اينك تو نيستی . تو كه اينگونه دوستت می دارم ،و به خواست من نيامده ای تا من ،كه امروز موهايم به سپيدی می زند و جوانی نداشته ام را سالهاست كه به گور سپرده ام ، در سوگ نبود تو و مرگ حرفه ای كه زندگی ام بود ، در سرزمينی كه از آن من نيست و بزبانی كه از آن من نخواهد بود ، مرثيه ی آرزوهای بر باد رفته و عشقهای ناكام بخوانم  ...

ببخشيد ، مثل اينكه از موضوع خارج شدم . از وقتی كه به آلمان آمده ام برای گذران زندگی از زمين شويی تا كار دفتری ، هر كاری كه فكرش را بكنيد ، كرده ام . چه اهميتی دارد كه من روزی كه بوده ام .

زندگی بايد بگذرد و من كه زبان نمی دانستم ، در كشوری كه پر است از بازيگران بيكار ، بهيچوجه حاضر نبودم خودم را در خانه زندانی كنم و به ياد گذشته غبطه بخورم . باور كنيد در همه حال ، سعی كرده ام حرفه ام را فراموش نكنم . موقع زمين شويی ، مرتب با خودم می گفتم ، فرض كن قرار است نقش چنين زنی را بازی كنی .

(قسمتی از يك روز زندگی يك زن نظافتچی را بازی می كند)

 من خودم را گم كرده ام . ديگر نمی دانم كدامم . آن بازيگر بزرگ تاتر در ايران يا يك زن خارجی زمين شو در اروپا . مده آ هستم يا ليدی مكبث ! در خوابهايم همه چيز آبی ست . آنجا سودابه است و من ...  ما نقشهايمان را با هم بازی می كنيم . برای همين است كه بيشتر روز را می خوابم . اگر نخوابم ، حرفه ام را فراموش می كنم  ...

 ما ديروز  "مده آ" را بازی كرديم  و امروز  "در انتظار گودو " را : استراگون و ولاديمير ... می دانيد كه ... آنها منتظر رسيدن گودو هستند ...

                                        

 نور مينا می رود . نور سودابه در نقطه ای ديگر از صحنه روشن می شود . زمان گذشته . سودابه در لباس ولاديمير . تكدرختی راهمراه با يك جفت كفش با خود می آورد و در وسط صحنه می گذارد .قسمت كوتاهی از آكت دوم در انتظار گودو از بكت اجرا می شود. چند لحظه بر جا می ماند و به درخت خيره می شود . بعد شروع به راه رفتن در همه ی جهات صحنه می كند . به كفشها كه می رسد ، بر جای می ماند . آنها بر می دارد ، بو می كند ، وارسی می كند و با احتياط دوباره سر جايشان می گذارد . دوباره با عجله در صحنه به اينسو و آنسو می رود . در طرف راست صحنه می ايستد و به دوردست خيره می شود . دوباره شروع به راه رفتن می كند . اينبار در طرف چپ صحنه می ايستد و باز به دوردست خيره می شود . دوباره براه می افتد . می ايستد . دستانش را بر روی سينه می گذارد و شروع به آواز خواندن می كند .

يه سگ به آشپزخونه ای رفت

و يك تخم مرغ  دزديد

قطع می كند. صدايش را صاف می كند و دوباره از نو شروع می كند .

بعد آشپز يه قاشق ورداشت

و سگه رو زد تا مرد .

سگهای ديگه اومدند

و براش يه قبر ساختن

خواندن را قطع می كند . كمی فكر می كند و دوباره از نو شروع می كند .

بعد سگهای ديگه اومدند

و براش يه قبر ساختن

سگه رو تو قبر گذاشتن

و روسنگ قبر نوشتن

خواندن را قطع می كند . به فكر فرو می رود . دوباره از نو شروع می كند .

يه سگ به آشپزخونه ای رفت

و يه تخم مرغ دزديد

بعد آشپز يه قاشق ورداشت

و سگه رو زد تا مرد .

قطع می كند. صدايش را بسيار پايین می آورد و ادامه می دهد. سكوت می كند. لحظه ای بی حركت بر جا می ماند . دوباره با سرعت شروع به حركت در صحنه می كند و به اينسو و آنسو می رود . جلوی درخت می ايستد . جلوی كفشها می ايستد. دوباره حركت می كند . در طرف راست صحنه می ايستد و به دوردست خيره می شود . طرف چپ صحنه می ايستد و به دوردست خيره می شود . در اين فاصله مينا در نقش  استراگون با پاهای برهنه و سری افتاده  و به آرامی وارد صحنه می شود . ولاديمير را می بيند .

ولاديمير   :    باز هم تو ؟

استراگون سرش را بلند نمی كند . ولاديمير به سوی او می رود .

استراگون :  به من دست نزن !

ولاديمير نگران می شود . سكوت .

و    :       می خوای من برم ؟ گوگو ! كسی كتكت زده ؟ اصلا تو كجا بودی ؟

ا   :         به من دست نزن ! هيچی نپرس ! هيچی نگو ! پيش من بمان !

و  :           مگه من تا حالا تو رو تنها گذاشته ام ؟

ا  :          تو گذاشتی من برم!

و  :          به من نگاه كن ! بهت گفتم ، به من نگاه كن !

استراگون سرش را بلند می كند . مدتی طولانی بيكديگر خيره می شوند . به عقب می روند و دوباره بر می گردند . سر می اندازند . لرزان بيكديگر نزديك می شوند و ناگهان يكديگر را در آغوش می گيرند و به پشت هم می كوبند. استراگون نزديك است بيفتد .

ا  :     عجب روزيه !

و  :    كی اين بلا رو سرت آورده ؟

ا  : باز هم يه روز كمتر شد .

و  : هنوز نه .

ا  : هر اتفاقی بيفته ، برای من تموم شده . تو داشتی آواز می خوندی . نه ؟

و  : آره ، راست می گی .

ا  : خيلی ناراحت شدم . با خودم گفتم . تنهاست . فكر می كنه من برای هميشه رفته ام و داره آواز می خونه.

و  : اخلاق آدم دست خودش نيست . من امروز حسابی تو فرمم . ديشب حتی يكبار هم از خواب بيدار نشدم .

ا  : پس در نبود من بهت خوش می گذره .

و  : دلم كه برات تنگ شده بود . ولی يه جورايی راضی بودم . عجيب نيست ؟

ا  : راضی ؟

و  : شايد اين كلمه ی درستی نباشه .

ا  : حالا چی ؟

و : بعد از مشورتی با خود : حالا ، خب ... خوشحال تو دوباره اينجايی ... بی تفاوت  ما دوباره اينجايیم ... ناراحت  من دوباره اينجام ...

ا :  می بينی ؟ وقتی من اينجام ، تو حالت بدتره . من هم همينطور . وقتی تنهام ، حالم بهتره .

و : پس برای چی برگشتی ؟

ا : نمی دونم

و : من می دونم . چون نمی تونی از خودت دفاع كنی . من اگه اونجا بودم ، نميذاشتم اونا تو رو بزنند .

ا : تو نمی تونستی كاری بكنی .

و : چرا

ا : اونا ده نفر بودن .

و : منظورم اينه كه جلوی خطر را قبل ازوقوع می گرفتم .

ا : من كه كاری نكرده ام

و : پس چرا كتكت زدند

ا : نمی دونم

و : اصلا ولش كن . مهم اينه كه تو دوباره اينجايی و من هم راضی ام

ا : ده نفر بودند

و : تو هم بايد راضی باشی . اعتراف كن كه هستی

ا : از چی راضی باشم ؟

و : كه من رو دوباره پيدا كردی

ا : شايد

و : بگو كه راضی هستی

ا : من راضی هستم

و : من هم همينطور

ا : من هم همينطور

و : ما راضی هستيم

ا : ما را ضی هستيم . حالا كه راضی هستيم ، چكار بايد بكنيم

و : منتظر آمدن گودو بشيم

ا : آهان

و : از ديروز تا حالا يك اتفاق افتاده

ا : اگر نياد ، چی ؟

و: اين درخت رو ببين . يادته كه از بس صبر كرديم و نيومد ، نزديك بود خودمونو به اين درخت دار بزنيم ؟

ا : آره ، شايد

و : ببينم ، فراموش كرده ای ؟ نكنه همه چيز را به اين سرعت فراموش می كنی.

...ببين او نجا همه چيز سرخه

ا : آره ، شايد

و : تو چقدر آدم سختی شده ای

ا : شايد بهتر باشه راهمون رو از هم جدا كنيم

و : هر دفعه همينو می گی و باز هم بر می گردی.

ا : شايد بهتر باشه من را هم مثل بقيه بكشی

و : مثل كدوم بقيه . كدوم بقيه

ا : مثل اون ميليونها                  

و : برای اينكه مجبور نباشيم ، فكر كنيم .

ا : ما دلايل خودمون رو داريم

و : برای اينكه مجبور نباشيم گوش بديم .

ا : آره ، ما دليل داريم

و : صدای مردگان .

ا : زمزمه ها و پچ پچ ها

و : مثل برگ

ا : مثل شن

و : مثل برگ

...

و :چقدر درهم حرف می زنند

ا : هر كس برای خودش

و : پچ پچ می كنند

ا:  زمزمه می كنند

و : چی می خوان بگن؟

ا : از زندگی شون می گن

و : اينكه موقعی زنده بوده ن براشون كافی نيست

ا : اونا بايد از زندگی شون بگن

و : اينكه مرده ن براشون بس نيست

ا : نه بس نيست

سكوت

و : يه چيزی بگو

ا : دارم می گردم

و :( ترسيده ) يه چيزی بگو ديگه .

ا : حالا بايد چكار كنيم ؟

و : منتظر می شيم تا گودو بياد

ا : اينهمه جسد از كجا می آد

و : داريم يه كم فكر می كنيم ،ها

ا : لازم نيست بهشون نگاه كنی

و : آره ، ولی دست خودم نيست . نمی شه نديد.

ا : من كه ديگه خسته شدم

و : ولی ما يك كم فكر كرديم

ا : آره ، آره . ببينم ، اگه گودو نياد چی ؟

و : خودمو نو دار بزنيم ؟

ا : با چی ؟

و : طناب نداری ؟

ا : نه .

و :(بند شلوارش را می گيرد ) اينهم كه كوتاهه .

ا : بريم . بايد طناب پيدا كنيم.

و : فردا دوباره بر می گرديم .

ا : اگه تا فردا نياد ، چی ؟

و : خودمون رو به همين درخت دارد می زنيم .

ا : و اگه بياد ؟

و : ما نجات پيدا می كنيم .

ا : پس بريم ؟

و : شلوارت رو بكش بالا .

ا : چی گفتی ؟

و : شلوارت رو بكش بالا .

ا : شلوارم رو در آرم ؟

و : بكشش بالا .

ا : آهان .

و : پس بريم ؟

ا : بريم .

می روند .  استراگون دوباره بر می گردد . به اطراف نگاه می كند . به طرف درخت می رود . گردنش را به درخت نزديك می كند . به اطراف نگاه می كند . درخت را برمی دارد و می رود . سودابه از سوی ديگر صحنه وارد می شود . دو صندلی در دو سوی صحنه می گذارد .

سودابه در ايران . كلاس خصوصی بازيگری . مخاطب : شاگردان فرضی كلاس بازيگری.

سودابه :  خواهش می كنم سكوت را رعايت كنيد . لطفا دست نزنيد . اينجا صحنه ی تاتر نيست ، بلكه كلاس بازيگريست و شما

می خواهيد بازيگر بشويد . درس اول : كار هنری بدون نظم و ديسيپلين ممكن نيست . در تاتر راه ساده وجود ندارد. تاتر حرفه ای است كه يا بايد به آن عشق ورزيد و يا بايد از آن متنفر بود . اگر عاشق تاتريد ، بايد اين عشق را در طول زندگی مرتب ثابت كنيد . ماندن در اين حرفه ، يعنی تمرين مادام العمر . فكر كرده ايد كار ساده ای است ؟ فكر كرده ايد ، همينطوری ، باری به هر جهت ، هركس كه قيافه ای داشت می تواند بازيگر تاتر بشود ؟ البته اين در فيلم ممكن است ولی در تاتر نه . در تاتر نميتوانيد كسی را گول بزنيد . بازيگر خوب و بد را سريع می شود از هم تشخيص داد . وشما حتما نمی خواهيد بازيگران بدی بشويد . اينطور نيست ؟ شما ... خودتان را معرفی كنيد ... بله ؟ صدايتان را نمی شنوم . بلندتر . اولين قدم در راه بازيگر شدن . بلند و شمرده صحبت كنيد . پوشيدن لباسهای عجيب و غريب و ادای هنرمندانه در آوردن ، هيچ كمكی به توانايی های شما نمی كند . بهترين بازيگران تاتر ، كم اداترين آنها هستند . خب حالا شروع می كنيم . گفتيد اسمتان چيه ؟ بلند صحبت كنيد وشمرده . شما الان روی صحنه هستيد و آن پايین تماشاگران شما نشسته اند . آنها مشتاقند بدانند شما كی هستيد .

نه ، نه ، نه . شما ترسيده ايد و ترس بدترين دشمن يك بازيگر خوبه . بگذاريد من خودم را معرفی كنم . اسم من سودابه معانی است و امروز كه اينجا ايستاده ام ، ٤٥ ساله ام . ١٧ سال است كه ممنوع التصوير شده ام و پيش از آن سالها جزو بهترين بازيگران زن در تاتر ايران بودم . از شغل معلمی متنفرم . اما بدليل اينكه سالهاست هيچ منبع درآمدی ندارم ، ناچارم كلاسهای خصوصی تاتر بگذارم كه بهيچوجه مخارج زندگی مرا تامين نمی كنند . ما دو نفر بوديم . مينا سليمی و من ( سايه ی مينا ).  آخرين بازی ما نمايش "مده آ" بود كه هرگز بروی صحنه نرفت . مينا سليمی يكی از شجاعترين هنرمندانی بودم كه می شناسم . او ١٧ سال پيش همراه با من ممنوع التصوير شد و بعنوان اعتراض ايران را ترك كرد . نمی دانم كار كداممان درستتر بود . او كه رفت يا من كه ماندم . تصميمی در كار نبود . سالهاست كه از او خبری ندارم . ترجيح داديم پيش از آنكه ناچار شويم در نامه هم خودمان را سانسور كنيم ، مكاتبه مان را قطع كنيم . گاهی در خواب يكديگر را می بينيم . ما در خواب نقشهايمان را با هم بازی می كنيم . روياها ی ما آبی ست .

موسيقی قطع می شود . سايه ی مينا محو می شود .

خب ، از دنيای خواب و محالات برگرديم به دنيای واقعيات . من عاشق حرفه ام هستم.  آيا شما هم عاشق اين حرفه هستيد ؟

اين سوال مهمی ست كه هر كس جوابش را در طول كار پيدا می كند . جوانها عاشق ديده شدن هستند . برای همين به بازيگری علاقه پيدا می كنند . اما كسی كه بخواهد در اين حرفه بماند بايد پيش از هر چيز توانايی ديدن پيدا كند . ديدن ، خوب ديدن ، دقيق ديدن . و بعد بيان اين ديده ها ، با يك جمله ، با يك حركت دست يا سر . اما نه حركتی و نه هر جمله ای . برای پيدا كردن اينكه كدام حركت ، كدام حرف و چگونه به گسترده شدن معنای ديده ها كمك می كند ، بازيگر بايد مرتب كار كند . تمرين مداوم و مادام العمر . بازيگری يعنی عشق به كند و كاو در درونی ترين لحظه های انسان . خود را به جای ديگری گذاشتن . ديگری شدن . عشق ، عشق  ، عشق ... و مرگ در راه عشق . بازيگر بايد در راه اين عشق حاضر باشد بميرد . بازی هر نقش يعنی مرگ خود شخصی بازيگر . بازيگری را می شود آموخت و عشق را نه . عشق را بايد خودتان پيدا كنيد ... بايد حاضر باشيد تمام نيرو و توانايی خود را در اختيار بگذاريد . ما به تماشاگر تمام انرژيمان را هديه می كنيم ... و او كه رفت ما خالی هستيم .

"من هر چه داشتم به تو دادم " . اين جمله ای است كه مده آ به جيسون می گويد ، وقتی كه جيسون او را تر ك می كند و با يك پرنسس جوان ازدواج می كند . "من هر چه داشتم به تو دادم" . ما هنر مندان نيز هر چه داريم به تماشاگر می دهيم . وای كه تماشاگر بدون ما چه بايد می كرد. چی ؟ چی گفتيد ؟ هيچ چيز از نظر من پنهان نمی ماند . بازيگر در همه جای سرش چشم دارد.

درس بعدی : هر بازيگری كه حرفه اش را جدی بگيرد ، به اين چشمها احتياج دارد و مهمتر اينكه بدون اين چشمها بزودی دشنه ای از پشت به بدن شما فرو خواهد رفت. می دانيد كه ... حسادت های حرفه ای و رقابت و .... بگذريم ...

شما خنديديد . صحنه يك مكان مقدس است و من از لحظه ای كه بر آن پا می گذارم ، با هيچ چيز در دنيا شوخی ندارم . فراموش نكنيد ، صحنه برای يك هنرمند مثل مسجد برای يك مسلمان است ... بدويد ، برويد گزارش بدهيد كه من به مقدسات دينی توهين كردم . من ديگر چيزی برای از دست دادن ندارم.  صحنه را از من گرفته اند و نزديكترين همراهم را از اين سرزمين نفرين شده رانده اند . من چه چيزی برای از دست دادن دارم ، هان ؟ برای اينكه مطمئن شويد اشتباه نشنيده ايد ، تكرار می كنم :  برای بازيگر صحنه مسجد است .

شما قرار بود خودتان را معرفی كنيد . گفتن اسم برای من كافی نيست . من عشق را در چهره تان نمی بينم و اين پيش شرط خوبی نيست ... گريه كنيد ، گريه كنيد .... ولی بدانيد كه برای هيچكس اشكهای شما مهم نيست . فكر می كنيد آنموقع كه من در تنهايی اشك می ريختم ، كسی از من دلجويی كرد ؟ حرفه ی سختی را انتخاب كرده ايد . بايد در مقابل تماشاگرتان عريان شويد . درونی ترين حسهايتان را بيرون بريزيد . رازتان را برملا كنيد ، در يك رابطه ی نابرابر . بايد بتوانيد خودتان رابه او بباورانيد . می توانيد تا دير نشده ، راهتان را عوض كنيد . فكر می كنيد من چطور بازيگر بزرگی شدم . من هر شب روی صحنه مرده ام و بعد از هر بازی دوباره متولد شده ام . در هنر راه كوتاه وجود ندارد . همه ی راهها سختند ...

 و بعد كه به اوج رسيدی ، بايد بروی . اما مينا و من هنوز جوان بوديم كه خانه نشين شديم ... بهای گزافيست . حاضريد بپردازيد ؟ ممكن است فكر كنيد كه من موجود نفرت انگيزی هستم . شايد دلتان برای من بسوزد ، شايد از من متنفر شويد . اما من فقط سعی كردم به شما نشان بدهم كه يك هنرمند ، باری به هر جهت هنرمند نمی شود . هر چند دنيا بدون ما هم می تواند ادامه پيدا كند . ولی ما اين دنيا را به جای بهتری تبديل می كنيم . جايی كه ارزش جنگيدن را دارد . هركس فكر می كند نمی تواند اين سختی ها را تحمل كند ، بهتر است همين حالا اينجا را ترك كند . بقيه آماده باشند تا تمرين را شروع كنيم   ... كی مسئول نوره ؟ نورپردازی اينجا اشتباه است .چی ؟ سعی می كنيد؟ در تاتر قرار نيست سعی كنيم . مردم نمی آيند تا سعی كردن های ما را ببينند . آنها می آيند تا ببينند ما چه كار می توانيم بكنيم . سعی هايمان را بايد قبلا كرده باشيم ...(فرياد می زند ) چرا كسی  اين نور را عوض نمی كند ؟ ...

 تغيیر نور . اين صحنه حدود ٨ دقيقه بطول می انجامد . موسيقی و حركت .  تصويری در خواب يا رويا. سودابه و مينا در دو سوی صحنه . مدتی بی حركت می ايستند . بسوی يكديگر بر می گردند . تلاش می كنند يكديگر را در آ غوش بگيرند يا لا اقل دستهای يكديگر را بگيرند . ناگهان متوجه ديوار عظيمی  می شوند كه بر سر راه  آنها قرار دارد . مثل اينكه هر يك نمی خواهد بگذارد ديگری برود . رد شدن از ديوار ناممكن بنظر می آيد . تلاش می كنند ديوار را خراب كنند .كم كم اين شكل محبت آميز تغيیر می كند و از آنجا كه رسيدن به يكديگر ناممكن است ، كم كم به خشونت تبديل می شود . انگار با يكديگر می جنگند . نا اميدی . عقب عقب می روند ، به طرف دو سوی صحنه . به يكديگر پشت می كنند . به پشت پاراوانها می روند . سايه هايشان ديده می شود. گريم و لباسهای خود را عوض می كنند . دوباره خود را گريم می كنند . صورتشان پير تر می شود . موهايشان سپيد . در عين حال صدايشان نيز پير تر می شود . از دو سوی صحنه به سوی تماشاگر می آيند . 

سودابه : بهت گفتم خودتو تو هچل ننداز ، مينا . چرا بهشون فحش دادی . چرا كاری كردی كه مجبورت كنند از اينجا بری . من ديگه خسته شده ام . از اين بازی كه نمی دونم واقعی ست يا نه ،خسته شده ام . درست در سالهايی كه به تو احتياج داشتم ، نبودی . ما با هم قوی بوديم و سالهاست كه نيمی از من نيست . اسمت را حذف كرده اند . همكارانی كه اينقدر ازشون دفاع می كردی ، دم بر نياوردند . آنها هم تو را فراموش كرده اند ، يا اينكه از فراموش شدنت خوشحالند .با همه شون قطع رابطه كرده ام . حالم از مهمانی های هنرمندانه بهم

می خوره. رابطه هاشون اروپايی ست ، مشروبهای اروپايی می خورند ، زندگی اروپايی می كنند وبيرون از خانه ، در صحنه به غرب و زندگی غربی فحش می دهند و جا نماز آب می كشند و خودشان را نمايندگان هنر دينی می دانند . بهشان گفتم هنر دينی ديگه چه بامبوليه . مگر شما كودن شده ايد يا خودتان را زده ايد به خريت. می دونی بهم چی گفتند ؟ گفتند ما نمی خواهيم به سرنوشت تو و سودابه دچار بشيم . گفتند شما فراموش شده ايد و ما هستيم و داريم مرتب كار می كنيم . هنر دينی يعنی اين ! برای همينه كه  اسم من را هم كمتر كسی بزبان می آره . ولی كسی نمی تونه انكارم كنه . چون اينجام .چون زنده ام . چون تصميم دارم زنده بمانم . حالا كه هر بی سروپايی مثل جعفر خان از فرنگ بر می گرده و به ما فخر می فروشه و می خواد از آب گل آلود ماهی بگيره ، چرا تو نبايد بيايی كه جايت اينجاست . عشقت اينجاست .خانه ات اينجاست . صحنه ات اينجاست . مخاطبت اينجاست . من اينجايم .

مينا : نه ، سودابه ، نه . بی عشق می توانم زندگی كنم و بی غرور نه . من حرفم را پس نمی گيرم . بگذار نام من حذف شود . بگذار ما حذف شويم .  من و آن سرزمين با هم فرو خواهيم رفت . اما من حرفم را پس نمی گيرم.  من غرور آن سرزمينم . حتی اگر هرگز كسی از من اسمی نبرد . سودابه ، بگذار روياهامان را همينجا دفن كنيم و فراموش كنيم كه زمانی چه بوده ايم و كه . امروز من يكی از ميليونها هستم . اما ما غرور آن سرزمين هستيم . ما صدای "نه" هستيم كه امروز جای خود را به "شايد" و "اگر " داده است . با اينهمه سودابه ی من ، ما مده آ را اجرا می كنيم ، همانطور كه بايد باشد ، ما نورا و ليدی مكبث را بازی می كنيم ، آنطور كه بايد بازی شوند ، بدون شايد ، بدون اگر . و شايد روزی بازيگرانی ، زندگی ما را بازی كنند ، همانگونه كه بود . ما كه تن نداديم و فرو رفتيم . ما و عشقمان ، با هم .

 هر يك به سويی می رود  (قطعه ای از زنان تروا بروايت سارتر)

... اما شما ای جاودانان ، خطا می كنيد .

می بايد ما را در زمين لرزه ای نابود می كرديد .

آن هنگام هيچكس نامی از ما بر زبان نمی آورد !

ما اين سالهای طاقت فرسا راتاب آورديم ،

و اينك می ميريم .

دو هزار سال ديگر نيز

نام ما همه بر سر زبانها خواهد بود .

افتخار ما ،

و بی عدالتی ابلهانه ی شما را خواهند شناخت.

زيرا كه شما خود ،

مدتها از آن پيش مرده خواهيد بود ،

همچنان كه ما ...

....

اينك بزرگترين شوربختی من ،

و آخرين آنها .

مرا از ديارم جدا می كنند ،

و شهرم غرق در آتش است .

ای قدمهای سالخورده شتاب كنيد .

افتخارم را در اين مكان می گذارم كه بميرد .

كشور آتش گرفته ام ،

كوره ی افروخته ی من خواهد  بود .

بامها و شهرها در آتش می سوزند .

ديوارهای پا بر جای ما دگرگون می شوند .

حريق قصرها را در هم می كوبد .

ميهن ما همين دود است ،

كه در آسمان پرواز می گيرد و ناپديد می شود .

در پايان اين متن هر دو به دو سوی خروجی صحنه رسيده اند . می ايستند .

     

اپيلوگ ( Epilog )

هر دو بازيگر  در نقش خودشان .

- تماشاگران عزيز . ما فكر كرديم  پيش از شروع بحثی كه قولش را در آغاز داده ايم و برای اينكه كمی از فضای سنگين نمايش بيرون بيايیم ، با شما يك بازی بكنيم .

- اون آوازی كه ما پيش از شروع نمايش خوانديم ، يادتان هست ؟

- ... اگه با ما موافقی دست بزن ...

- ... اگه با ما مخالفی دست بزن ...

- سه بار دست می زديم . شما هم سه بار دست می زنيد .

- خب حال نصف اين سالن می شوند موافقين من كه خودم جزو موافقين هستم .

- و نصف ديگر سالن موافقين من هستند كه جزو مخالفينند .

- پس موافقين من كه موافقم ، مخالف مخالفين هستند كه ...

- صبر كن ببينم ، داری اشتباه می كنی ... موافقين من كه مخالفم ، می شوند مخالفين موافقين ...

- اجازه بده ... موافقين من كه موافقم ، می شوند مخالفين مخالفين كه موافق تو هستند .. يعنی تو كه مخالف موافقين هستی ، می شوی موافق مخالفين كه مخالف موافقين من كه موافقم ... مثل اينكه داره قاطی می شه . بگذار بازی را شروع كنيم ...

- اگه با من موافقی دست بزن ...

- اگه با من مخالفی دست بزن .

- خب ، مثل اينكه حواس همه جمع است و آماده ی بحث هستند . ما بيست دقيقه  وقت داريم . برای اينكه بتوانيم بحث را شروع كنيم ، لطفا نويسنده و كارگردان نمايش ، خانم بيضايی به ما ملحق شوند .

سبدهای گوجه فرنگی را بر می دارند و پشتشان قايم می كنند . عقب عقب می روند . دوباره بر می گردند و سبدها را سر جايشان می گذارند . شروع بحث . پايان بحث ، پايان نمايش است .

                                                                                                                    پايان

 ^

 © 2003 by niloofarbeyzaie@gmx.at

Diese Seite ist Teil eines Framesets [this page is part of a frameset]
LOAD FRAMESET
 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 10:57  توسط غثفغافاغف | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
آبان 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان